#منشی_مدیر_پارت_233


چي گفت که تو فکر مي کني باورش نشد

مزخرفاتي که ارزش گفتن نداره

تو از حرفايي که اون گفته ناراحتي؟

در جوابش سکوت کردم که دوباره گفت:من نمي فهمم تو تا ديروز ظهر با من مشکلي نداشتي ولي وقتي من برگشتم تو زير رو رو شده بودي پس اگر او بهت حرفي نزده چرا ديگه از من دلگيري ببين من فکر مي کنم تو درست متوجه نشدي

ولي اون کسي که درست متوجه نشده بيتاست چون حتي به ذهنش خطور نمي کرد که رقيبش تينا باشه

پس اون فکر مي کرد تو رقيبش هستي تو از اين ناراحتي؟

باز هم در جوابش سکوت کردم من فقط از اين قضاوت فربد ناراحت بودم

پس چرا حرف نمي زني؟بايد حرفا رو کلمه کلمه از زير زبونت بيرون بکشم؟

با عصبانيت گفتم:نه من از شما ناراحتم از اين که هر چي از من مي دونستيد به اون دختره از خود راضي گفتيد شما حق نداشتيد از اعتماد من سوءاستفاده کنيد و برخاستم و با قدم هاي بلند از او دور شدم اما هنوز چند قدمي برنداشته بودم که بازويم کشيده شد

به عقب برگشتم و فربد را ديدم که دوباره به طرف همان صندلي که روي ان نشسته بوديم مي کشاندم:واقعا براي خودم متاسفم تو فکر مي کني من هر چي از تو مي دونستم به ديگران گفتم از اول اشناييمون همه حرفايي که بهم گفتي رو مثل يه راز حفظ کردم همه اتفاقاتي که برات افتاد رو مثل کسي که اصلا خبر نداره براي هيچ کس نگفتم ولي تو با بي رحمي حرفاي دختري رو که دوبار بيشتر نديدي باور مي کني و در باره من همچين قضاوتي مي کني پس اون اين اطلاعات در مورد منو از کجا فهميده؟

چه اطلاعاتي؟

اين که من اول منشي شما بودم اين که بعدا سهامدار شرکت شدم اين که همسايه شمام اين که اکثرا توي خودمم و اما يه چيز ديگه اگر شما در اثر معاشرت با من کسل مي شويد چرا سعي نمي کنيد طوري برنامه تون رو رديف کنيد که منو نبينيد تا مثل من دلمرده نشيد؟و خواستم بلند شوم که فربد در حالي که دستم را مي گرفت گفت:فقط چند لحظه صبر کن بعد هر جا خواستي برو حالا يه لحظه به چشمهاي من نگاه کن

نگاهم را همچنان به زير انداختم ولي بالاخره در اثر فشار دست فربد که به دور بازويم حلقه شده بود سرم را بلند کردم و به چشمانش خيره شدم

فقط يه کلمه بگو تو باور مي کني که من همچين حرفايي زده باشم؟

مردد بودم عقلم او را متهم مي کرد ولي احساسم گفته عقل را رد مي کرد صداي فربد ذهنم را به هم ريخت:پس باور کردي


romangram.com | @romangram_com