#منشی_مدیر_پارت_232

در حاليکه شرمنده شده بودم گفتم:مي دونيد شايد من اصلا نمي بايست توي اين قضيه دخالت مي کردم

باور کن قضيه اي نبوده که تو دخالت کني يا نکني حالا هر چي مي دوني بگو

من حرفتون رو باور مي کنم و مطمئن باشيد به تينا حرفي نمي زنمچ

به تينا ممکنه ماشين رو جايي پارک کني و با دستش به جايي اشاره کرد و گفت:مثلا اونجا

ولي الان ساعت هشت و نيمه.......

من با عمو تماس گرفتم و از قول تو گفتم امروز يک ساعت دير تر مي ري شرکت

چند دقيقه بعد شانه به شانه هم در پارک قدم مي زديم

فکرم مشغول شده بود

خب منظورت از سر کار گذاشتن چي بود؟

تقريبا سه هفته پيش بود که دختري اومد شرکت و خودش رو دوست شما معرفي کرد و گويا با شما قرار داشت ولي شما دير کرده بوديد و بعد از اينکه باهاتون تلفني صحبت کرد رفت

باور کن داري اشتباه مي کني

شايد دفعه قبل رو اشتباه کرده باشم ولي ذيروز رو نه چون مي خواست ازم کمک بگيره تا يه هديه خارق العاده براي تولدتون بگيره

براي من؟

بله گويا باورش نمي شد من از سلايق شما اطلاعي ندارم

خب پس حالا علت اون همه اصرار تينا رو مي فهمم خب بقيه اش؟

همين

romangram.com | @romangram_com