#منشی_مدیر_پارت_227
جواب مامان که مي گفت نه خيالت راحت باشه باعث تعجبم شد گمان مي کرد مثل هميشه از رفتن به جايي طفره برود ولي گويا فربد بدجنس خودش را حسابي در دل مامان جا کرده بود.
با به ياد اوردن فربد دوباره حرصم گرفت و گفتم:منم که نميام
با شنيدن صداي مامان که مي پرسيد کجا متوجه شدم که فکرم را با صداي بلند به زبان اورده ام و در حاليکه هول شده بودم گفتم:تولد ديگه
چرا؟
خب حتما مهمون زيادي دارن
خب ما هم يکي از مهمونا در ضمن اقاي فرهنگ همکار توئه گذشته از اون خيلي به ما کمک کرده نهايت بي ادبيه اگر دعوتشون رو رد کنيم
چرا رد کنيم شما بريد و از جانب منم تبريک بگيد
رمينا علت اصلي نيومدنت رو بگو
دليل خاصي نداره
دروغ مي گي مي دوني که از دروغ گفتن بدم مي اد فقط ادماي بزدل مي تونن خودشون رو راضي کنن و دروغ بگن.به من بگو رمينا اتفاقي افتاده؟
نه يعني چيز مهمي نيست من و اقاي فرهنگ امروز يه کم با هم جروبحث داشتيم
پس شما که با هم صحبت مي کرديد؟نکنه تو داري زيادي مته به خشخاش ميذاري؟همکار و دوست نبايد زود از دست هم دلگير بشن
ابروهايم را به علامت تعجب بالا بردم و گفتم:فاميل ام اضافه کنيد به هر حال من به توصيه شما گوش مي دم و تا نيم ساعت ديگه حاضر مي شم مي دونيد مامان حرف قشنگي زديد فقط اميدوارم خودتونم به حرفي که زديد اعتقاد پيدا کنيد و بي انکه فرصتي به او بدهم به اتاقم رفتم
سعي کردم به گفته مامان اشتباه فربد را ناديده بگيرم و در جشن تولدش شرکت کنم در حاليکه دسته گل را در دستم جا به جا مي کردم پشت سر مامان ايستادم
با باز شدن در بهناز در حاليکه چهره اش از شادي مي درخشيد با خوشحالي به داخل خانه دعوتمان کرد
romangram.com | @romangram_com