#منشی_مدیر_پارت_220

-ولي اون کسي که درست متوجه نشده بيتاست........چون حتي به ذهنش خطور نمي کرد که رقيبش تينا باشه

-پس اون فکر مي کرد تو رقيبش هستي.........تو از اين ناراحتي؟

باز هم در جوابش سکوت کردم........من فقط از اين قضاوت فربد ناراحت بودم.

-پس چرا حرف نمي زني؟بايد حرفا رو کلمه کلمه از زير زبونت بيرون بکشم؟

-با عصبانيت گفتم:نه من از شما ناراحتم........از اين که هر چي از من مي دونستيد به اون دختره از خود راضي گفتيد شما حق نداشتيد از اعتماد من سوءاستفاده کنيد و برخاستم و با قدم هاي بلند از او دور شدم.اما هنوز چند قدمي برنداشته بودم که بازويم کشيده شد.

به عقب برگشتم و فربد را ديدم که دوباره به طرف همان صندلي که روي ان نشسته بوديم مي کشاندم:واقعا که براي خودم متاسفم تو فکر مي کني من هر چي از تو مي دونستم به ديگران گفتم از اول اشناييمون همه حرف هايي که بهم گفتي رو مثل يه راز حفظ کردم.همه اتفاقاتي که برات افتاد رو مثل کسي که اصلا خبر نداره براي هيچ کس نگفتم ولي تو با بي رحمي حرفاي دختري رو که دو بار بيشتر نديدي باور مي کني و در باره من همچين قضاوتي مي کني.

-پس اون اين اطلاعات در مورد منو از کجا فهميده

-چه اطلاعاتي؟

-اين که من اول منشي شما بودم اين که بعدا سهامدار شرکت شدم اين که همسايه شمام اين که اکثرا توي خودمم و اما يه چيز ديگه اگر شما در اثر معاشرت با من کسل مي شيد چرا سعي نمي کنيد طوري برنامه تون رو رديف کنيد که منو نبينيد تا مثل من دلمرده نشيد؟و خواستم بلند شوم که فربد در حالي که دستم را مي گرفت گفت:فقط چند لحظه صبر کن بعد هر جا خواستي برو.......حالا به چشم هاي من نگاه کن.

نگاهم را همچنان به زير انداختم ولي بالاخره در اثر فشار دست فربد که به دور بازوم حلقه شده بود سرم را بلند کردم و به چشمانش خيره شدم.

-فقط يک کلمه بگو تو باور مي کني که من همچين حرفايي زده باشم؟

مردد بودم عقلم او را متهم مي کرد ولي احساسم گفته عقل را رد مي کرد.صداي فربد ذهنم را به هم ريخت:پس باور کردي

بازويم را به شدت از دستش بيرون کشيدم و با لحن پرخاشگرانه اي گفتم:اشکال کار همين جاست که هر چي سعي مي کنم نمي تونم باور کنم که شما چنين حرفايي زده باشيد و برخاستم و با عجله به راه افتادم.

چند ثانيه بعد فربد خودش را به من رساند و گفت:صبر کن حالا براي چي اين قدر تند راه مي ري؟نمي خواي به حرفاي من گوش بدي؟مطمئنم اگر حرفام رو بشنوي ديگه اين قدر به من کم لطفي نمي کني.

بي انکه جوابي به او بدهم سوار ماشين شدم و به محض سوار شدن فربد حرکت کردم.

پنج دقيقه اول به سکوت گذشت ولي بالاخره صبر فربد تمام شد و شروع به صحبت کردن کرد:من حدس مي زنم که همه اين اطلاعات رو تينا به بيتا گفته نمي دونم خبر داري يا نه ولي تينا و بيتا دوست چندين و چند ساله ان...........البته اينم اضافه کنم که بيتا دختر زياد جالبي نيست و اون قسمت هايي که از قول من گفته در واقع يا ساخته و پرداخته ذهن خودش بوده يا تينا بهش ياد داده ولي اينا مهم نيست مهم اينه که من اين حرفا رو نزدم و مهم تر اينه که تو اينو باور کني.

romangram.com | @romangram_com