#منشی_مدیر_پارت_219


-ولي الان ساعت هشت و نيمه.........

-من با عمو تماس گرفتم و از قول تو گفتم امروز يک ساعت دير تر مي ري شرکت.

چند دقيقه بعد شانه به شانه هم در پارک قدم مي زديم.فکرم مشغول شده بود.

-خب بگو منظورت از سرکار گذاشتن چي بود؟

-تقريبا سه هفته پيش بود که دختري اومد شرکت و خودش رو دوست شما معرفي کرد و گويا با شما قرار داشت ولي شما دير کرده بوديد و بعد از اينکه باهاتون تلفني صحبت کرد رفت.

-باور کن داري اشتباه مي کني.

-شايد دفعه قبل رو اشتباه کرده باشم ولي ديروز رو نه چون مي خواست ازم کمک بگيره تا يه هديه خارق العاده براي تولدتون بگيره؟

-براي من؟

-بله گويا باورش نمي شد من از سلايق شما اطلاعي ندارم.

-خب پس حالا علت اون همه اصرار تينا رو مي فهمم.........خب بقيه اش؟

-همين

-چي گفت که تو فکر مي کني باورش نشد

-مزخرفاتي که ارزش گفتن نداره

-تو از حرفايي که اون گفته ناراحتي؟

در جوابش سکون کردم که دوباره گفت:من نمي فهمم تو تا ديروز با من مشکلي نداشتي ولي وقتي من برگشتم تو زير رو شده بودي پس اگر او بهت حرفي نزده چرا از من دلگيري.....ببين من فکر مي کنم تو درست متوجه نشدي


romangram.com | @romangram_com