#منشی_مدیر_پارت_218
-منو ببينه
-اوه.....واقعا که منم سر کار گذاشتيد يه طوري رفتار مي کنيد انگار روحتون از موضوع خبر نداره
-نه به خدا..........من اصلا نمي فهمم تو چي مي گي؟
با حرص نگاهش کردم و بي هيچ حرفي برخاستم و رفتم.
تا وارد پارکينگ شدم فربد را ديدم که به ماشينم تکيه داده.با تعجب نگاهي به او انداختم و گفتم:سلام.
-سلام چه عجب بالاخره اومدي
در حاليکه در ماشين را باز مي کردم گفتم:مگر امروز دوشنبه نيست؟
-چرا دوشنبه اس و در واقع روز تعطيلي من ولي من با تو کار دارم.
-با من؟
-حالا نوبت تو شد که خنگ بشي حرفاي ديشب واقعا منو گيج کرده ببين فقط هر چي مي دوني بدون اين که سوال پيچت کنم بگو
در حالي که وارد خيابون اصلي مي شدم گفتم:يعني مي خوايد بگيد شما از هيچي خبر نداريد؟
-يعني تو فکر مي کني من از چيزي خبر دارم و خودمو به ندونستن مي زنم؟............يعني تو فکر مي کني من اگر از چيزي خبر داشتم از ساعت هفت تا حالاا توي پارکينگ منتظر جناب عالي مي موندم؟
در حاليکه شرمنده شده بودم گفتم:مي دونيد شايد من اصلا نمي بايست توي اين قضيه دخالت مي کردم
-باور کن اصلا قضيه اي نبوده که تو دخالت کني يا نکني....حالا هر چي مي دوني بگو
-من حرفتون رو باور مي کنم و مطمئن باشيد به تينا حرفي نمي زنم.
-به تينا..........ممکنه ماشين رو جايي پارک کني و با دستش به جايي اشاره کرد و گفت:مثلا اونجا
romangram.com | @romangram_com