#منشی_مدیر_پارت_215


مشغول صحبت با اقاي فرهنگ بودم که فربد امد و در حاليکه ما بين ما مي نشست گفت:مي بخشيد عمو جان مصدع اوقات شدم خانومتون با شما کار فوري دارن.شما بريد و خيالتون راحت باشه من سنگر رو براتون حفظ مي کنم.

با رفتن اقاي فرهنگ فربد خودش را کمي به طرف من کشيد و گفت:هنوزم که ناراحتي نمي خواي بگي چي شده؟

-نه يعني دارم سعي مي کنم فراموشش کنم.

-ولي من اگر با کسي مشکل پيدا کنم حتما در موردش صحبت مي کنم.

-مشکل من يه چيز ديگه اس........يعني با صحبت کردن حل نمي شه.

-پس حتما با دق مرگ کردن من حل مي شه.و با حرص نگاهم کرد.به قيافه اش خنده ام گرفت و سرم را به زير انداختم که گفت:ببين من که نمي دونم تو چرا از دست من ناراحتي ولي اگر به هر دليلي ناراحتت کردم ازت معذرت مي خوام و اميدوارم منو ببخشي.

لحظه اي به فربد نگاه کردم.سرش را به علامت اين که چه کار مي کني مي بخشي يا نه تکان داد.

با خودم فکر کردم من محاله بدون دليل از کسي معذرت خواهي کنم.

-بله کار بزرگيه از عهده هر کسي بر نمي اد.

-شايدم خودش مي دونه چه کار کرده ولي به روي خودش نمي اره

-رمينا مگه تو نگفتي ادم نبايد در مورد ديگران بد قضاوت کنه؟گذشته از اون مگه توصيه مامانت رو فراموش کردي.............اگه نظر منو بپرسي مي گم حالا که ازت معذرت خواهي کرده ديگه لوس بازي در نيار.

در همين افکار بودم که صداي فربد را شنيدم:اوه....چقدر ناز مي کني.

-باشه قبول مي کنم.

-ولي بار اخرت باشه که اين قدر خودتو لوس کردي در ضمن يادت باشه که فردا علت اين رفتارت رد توضيح بدي.

خواستم جوابي به او بدهم که تينا را ديدم در مقابل ما ايستاد و گفت:بالاخره چي کار مي کني دير شدها


romangram.com | @romangram_com