#منشی_مدیر_پارت_214
با شنيدن صداي مامان که مي پرسيد کجا متوجه شدم که فکرم را باصداي بلند به زبان اورده ام و در حاليکه هول شده بودم گفتم:تولد ديگه
-چرا؟
-خب حتما مهمون زيادي دارن.
-خب ما هم يکي از مهمونا در ضمن اقاي فرهنگ همکار توئه گذشته از اون خيلي به ما کمک کرده نهايت بي ادبيه اگر دعوتشون رو رد کنيم.
-چرا رد کنيم........شما بريد و از جانب منم تبريک بگيد.
-رمينا علت اصلي نيومدنت رو بگو
-دليل خاصي نداره
-دروغ مي گي مي دوني که از دروغ بدم مياد فقط ادماي بزدل مي تونن خودشون رو راضي کنن و دروغ بگن.به من بگو رمينا اتفاقي افتاده؟
-نه......يعني چيز مهمي نيست من و اقاي فرهنگ امروز يه کم با هم جروبحث داشتيم.
-پس شما که با هم صحبت مي کرديد؟نکنه تو داري زيادي مته به خشخاش مي ذاري؟همکار و دوست نبايد زود از دست هم دلگير بشن.
ابروهايم را به علامت تعجب بالا بردم و گفتم:فاميل ام اضافه کنيد.
به هر حال من به توصيه شما گوش مي دم وتا نيم ساعت ديگه حاضر مي شم مي دونيد مامان حرف قشنگي زديد فقط اميدوارم خودتونم به حرفي که زديد اعتقاد پيدا کنيد و بي انکه فرصتي به او بدهم به اتاقم رفتم.
سعي کردم به گفته مامان اشتباه فربد را ناديده بگيرم و در جشن تولدش شرکت کنم.در حاليکه دسته گل را در دستم جابه جا مي کردم پشت سر مامان ايستادم.
با باز شدن در بهناز در حاليکه چهره اش از شادي مي درخشيد با خوشحالي به داخل خانه دعوتمان کرد.
به محض ورود تينا را ديدم که با دلخوري مشغول صحبت با فربد بود.سريع جهت نگاهم را عوض کردم.هنوز چند ثانيه نگذشته بود که فربد به سمت ما امد و با گرفتن دسته گل ارام گفت:مي دونستم بي معرفت نيستي از اين که اومدي ممنون.
بي انکه حرفي بزنم فقط سري تکان دادم و از مقابلش گذشتم.بر خلاف تصورم جشن تولد مختصري بود.به جز ما و خانواده اقاي فرهنگ و اقاي محمدي تنها دو مرد جوان ديگر که معلوم بود از دوستان فربد بودند در جشن حضور داشتند.
romangram.com | @romangram_com