#منشی_مدیر_پارت_213
-بيخود
-پس چرا وقتي ازت پرسيد موضوع چيه حرفي نزدي؟
-من حرفم يه چيز ديگه اس مي گم اون نمي بايست در مورد من به کسي جرف مي زد.
صداي مامان رشته افکارم را پاره کرد:رمينا اماده اي؟الان مي رسن ها
به اتاقم رفتم و مقابل اينه ايستادم و به تصوير خودم خيره شدم.موهاي ل*خ*ت وبلند ومشکي رنگم صورت مهتابي ام را قاب گرفته بود.چشمان درشت و مژگان بلند و ابروان بلند و هلالي صورتم را زيبا نشان مي داد و بيني خوش تراش و گونه هاي برجسته و لبان کوچک به زيباييم جلوه ويژه اي بخشيده بود.در حال و هواي ارزيابي چهره ام بودم که در باز شد و بهناز وارد شد و با هيجان گفت:اومدن و با نگاهي به لباسهايم ادامه داد:ا پس تو که هنوز اماده نيستي
-شما بفرماييد الان مي ام.
چند دقيقه بعد از اتاقم خارج شدم و به سمتي که ميهمانان بودند رفتم و با صداي تقريبا ارامي سلا کردم.مادر رو پسر هر دو به احترامم از جا برخاستند.در حاليکه با انها احوالپرسي مي کردم انها را ارز يابي کردم.بهمن فرق چنداني با عکسش نداشت ولي مادرش که چهره زيرکي داشت لحظه اي را براي نگاه کردن به من از دست نمي داد.پس از تعريف و تمجيد از زيبايي من شروع به صحبت درباره محاسن پسرش کرد و در حاليکه روي سخنش بيشتر با مامان و بهناز بود با شوق و ذوق از اخلاق و شغل و وضعيت مالي تنا پسرش سخن مي گفت.نگاهي به مامان انداختم انگار از اين همه تعريف خسته شده بود و با بي حوصلگي به صحبت انها گوش مي داد.در نظر پيرزن پسرش فوق العاده مهربان خانواده دوست و دست و دلباز بود و همچين موصوف به صفات نيکوي ديگري بود که جمع شدن تمامي اين صفات در يک فرد به نظر غير ممکن مي امد.نگاهي به بهمن انداختم لبخند خسته اي تحويلم داد.گويا خود او هم از صحبت هاي مادرش خسته شده بود........بالاخره بعد از يک ساعتپيرزن قصد رفتن کرد و دوباره تاکيد کرد که براي گرفتن جواب دو روز ديگه تماس مي گيرد.با رفتن انها بهناز مقابلم نشست و گفت:خي رمينا جون نظرت چيه؟
مختصر و مفيد گفتم:بد نبودن.
با قيافه وارفته اي پرسيد:يعني پسنديدي؟
در حاليکه بر مي خاستم گفتم:جواب اين خاستگارا که از قبل معلوم بود به طور کلي گفتم.
-خب خيالم راحت شد گفتم نکنه تو اقا رو بپسندي و من شرمنده رزا بشم.
دستش را فشردم و گفتم:خيالتون راحت باشه بهناز جون.
لبخندي زد و گفت:من ديگه بايد برم فقط دير نکنيد.
جواب مامان که مي گفت:نه خيالت راحت باشه باعث تعجبم شد گمان مي کرد مثل هميشه از رفتن به جايي طفره مي رود ولي گويا فربد بدجنس خودش را حسابي در دل مامان جا کرده بود.
با به ياد اوردن فربد دوباره حرصم گرفت و گفتم:منم ني ام.
romangram.com | @romangram_com