#منشی_مدیر_پارت_202
-به مامانتم نگفتي؟
-اخه لزومي نداشت بهش بگم
-تو لزومش رو تشخيص نمي دي اصلا گوشي رو بده به مامانت خودم بگم
-نمي شه الان مهمون داريم
-دروغ نگو
-باور کن الان خانوم فرهنگ اينجاست
-پس من بعدا تماس مي گيرم
-هنوز يک ساعتي نگذشته بود که تلفن به صدا درامد مي خواستم گوشي را بردارم که مامان پيش دستي کرد و تلفن را برداشت.پس از چند لحظه متوجه شدم که الناز پشت خط است به بهانه ريختن چاي فنجانها را جمع کردم و به اشپزخانه رفتم ولي تمام هوش و حواسم به مامان بود و براي اينکه صداي مامان را به خوبي بشنوم سعي کردم بدون کوچکترين سروصدايي فنجانها را چاي کنم.
پس از چند دقيقه با شنيدن جواب رد مامان نفسي از سر راحتي کشيدم و پس از چند لحظه به هال رفتم و بي خيال پرسيدم:کي بود؟
بهناز با حرارت پرسيد:رمينا رو براي کي خواستگاري کرد؟
-براي دوست شوهرش
-رمينا نظر خودت چيه؟
-من قبلا به الناز جواب داده بودم ولي اصرار داشت بيشتر فکر کنم و در حالي که بر مي خاستم گفتم:با اجازه اتون ميرم کمي به درسام برسم
نيم ساعتي نگذشته بود که صداي خداحافظي بهناز را شنيدم و از اتاق خارج شدم.پس از بدرقه او مي خواستم دوباره به اتاقم برگردم که مامان اجازه نداد و در حاليکه به مبل اشاره مي کرد گفت:چند دقيقه بشين کارت دارم
روبرويش نشستم و گفتم:بفرماييد
-نظر تو راجع به اين خواستگاري چيه؟
romangram.com | @romangram_com