#منشی_مدیر_پارت_199


- هيچي يعني ديگه سوالي نيست که تو بتوني بهش جواب بدي؟

- خب يه قرار بذارم همديگه روببينيد البته خونه ما!

-نه.

- نه يعني اصلا قرار نذارم يا محلش خونه ما نباشه؟

- يعني نه يعني قرار نذار.

-اخه چرا؟

- چون ما به درد همديگه نميخوريم.

- از کجافهميدي به درد هم ديگه نميخوريد.... اصلا توچه معيارايي براي ازدواج داري؟ داماد بايد چه خصوصياتي داشته باشه تا تو بپسنديش؟

- چطور بگم..... اون خصوصياتي که من براي همسر ايندم دز نظر گرفتم توي يه ادم جمع نميشه. براي همين هم يکي بايد يه دامادسفارشي برام به دنيا بياره. ميگم الناز نميخواي اين افتخار نصيب تو شه..... باورکن عروس بهتر ازمن گير نمياري.

- به خاطر خدا براي يه بار هم که شده شوخي را با جدي قاطي نکن. دوروزي روي اين موضوع فکر کن بعد خبرم رو بده.... خب من ديگه بايد برم و رفت.

-عکس را برداشتم و دوباره به صورت مرد جوان زل زدم.رنگ پوست و مو و چشمانش تيره بود. باديدن او به ياد مردان هندي افتادم و با تصور او در لباس مردان هندي لبخندي زدم. قيافه اش شبيه يکي از هنرپيشه هاي هندي بود ولي اسمش رو به ياد نياوردم( لابد ابشيک پاچان بوده) با دقت نگاهش کردم چشمهايش در عين درشتي خمار و خوابيده به نظر ميرسيد. قدش کمي از منصور بلند تر و شانه هاي عريضش ادم را به ياد ورزشکارها مي انداخت. چون فراموش کرده بودم اسمش را بپرسم با خودفکر کردم چه اسمي برازنده اوست..... کاوه يا عارف ولي به نظر من اسمت بايد سيامک باشه که سيا صدات بزنن... خب اقا سيا به نظر من تو هيچ ايرادي نداري تازه خيلي هم با نمکي ولي فکر نميکنم ما به هم بخوريم. يعني بعيد ميدونم مامان از شغل تو خوشش بياد.

- پس نظر خودت چيه؟

- نمي دونم... يعني ازش بدم نيومده ولي مسئله ازدواج کار نيست که خودم تنهايي تصميم بگيرم. تازه مسئله کار هم اون موقع مامان مجبور بودقبول کنه ولي الان مجبور نيست و محاله اجازه بده من با هرکسي ازدواج کنم.( دلشم بخاد)

- يعني تو فقط به خواسته مامانت اهميت ميدي؟ اگر يه بار از يکي خوشت بياد ولي مامانت قبول نکنه چي؟ به دلت ميگي حرف حرف مامانه و من هيچ اختياري از خودم ندارم.

- حالا که همچين موردي پيش نيومده اگر پيش اومد اون موقع يه فکري براش ميکنم.


romangram.com | @romangram_com