#منشی_مدیر_پارت_191


- مي دوني که خيلي متاسفم. ولي تاسف من به حال تو فايده اي نداره.

- تا خواستم حرفي بزنم مامان با گريه مقابلم ظاهر شد.

از گريه مامن ان هم جلوي ديگران تعجب کردم. چنين گريه اي از مامان بعيد بود. يعني اينقدر براش اهميت داشت؟ از ديدن اشک هاي او و ناراحتي اش خوشحال ودر عين حال غمنگين شدم . از اينکه تا اين حد دوستم داشت خوشحال و از ديدن عم و غصه اش ناراحت شدم. دلم ميخواست هميشه مامان شاد باشد و يا حداقل غصه اي نداشته باشد. با دست چپم اشک هايم را پاک کردم وگفتم: مامان گريه نکنيد من حالم خوبه..... باور کنيد.

اقاي فرهنگ به طرف ما امد گفت: خانم رسام اين دختر الان بايد استراحت کنه سر پا نگهش نداريد و کمکم کردتا وارد خانه شدم.با بي حالي نشستم و يک جرعه از شربتي که بهناز به دستم داد را نوشيدم و د ر جواب خانم فرهنگ که حالم را مي پرسيد تشکر کردم . با سوال مامان که علت شکسته شدن دستم را مي پرسيد نفس در سينه بهناز و خانم و اقاي فرهنگ حبس شد. نگاهي به فربد که سر به زير انداخته بود کردم و گفتم: خودم نفهميدم پام روي يه سنگ غلت خورد و روي مچ دستم به زمين افتادم. با شنيدن جوابم بهناز و اقا و خانم فرهنگ نفسي ازسر اسودگي کشيدنولي فربد همچنان سر به زير داشت. نيم ساعت بعد هم رفتن و من به اصرار مامان براي استراحت به اتاقم رفتم.

روز شنبه بدترين شنبه اي بود که تا بحال در عمرم تجربه کرده بودم. با اين که سه چهار ساعت درس خونده بودم و دوساعتي هم مطالع غير درسي داشتم و تازه ساعت چهار شده بود. به خودم لعنت فرستادم که چرا پيشنهاد فربد را قبول کرده بودم و در خانه استراحت کرده بودم. با بي حوصلگي کتاب را کنار گذاشتم و دوباره روي تخت دراز کشيدم و سعي کردم بخوابم.

هنگامي که از خواب بيدار شدم اتاق تاريک تاريک بود. با فشردن دکمه اي صفحه ساعت را روشن کردم تقريبا چهار ساعت خوابيده بودم. صداي نجواهايي از هال به گوش ميرسيد. حدس زدم که بهناز با يه دنيا حرف به خانه ما امده بود. ترجيح دادم در اتاق بمانم و مزاحم انها نشوم پتو را دور خودم پيچيدم ودوباره چشمانم را بستم. ده دقيقه اي نگذشته بود که چند ضربه به در خورد و در باز شد.

منکه تازه چشمانم گرم شده بود با اکراه چشم باز کردم و فربد را در استانه در ديدم بلافاصه در جايم نيم خيز شدم. فربد که تازه چشمش به تاريکي عادت کرده بود با نگاهي به طرف من گفت: فکر نميکردم که خواب باشي و گرنه مزاحم نميشدم.

- اشکالي نداره کليد برق رو بزنيد.

با روشن شدن چراغ به فربد که دسته گل کوچکي در دست داشت سلام کردم.

- فربد دسته گل را به طرفم گرفت و گفت: دستت چطوره درد نداري؟

- نه فقط حوصله ام سر رفته.

- فردا خودم مير سونمت دانشگاه

- نه خودم ميرم

- تعارف نکن چون من تعارف نکردم

- تعارف نميکنم. .... من دستم بايد چهل روز تو گچ باشه پس بايد به اين وضع عادت کنم نميشه که شما هر روز منو برسونيد و براي اينکه به شما ثابت کنم که تعارف نميکنم عصر ساعت پنج توي دانشگاه منتظرتون هستم.


romangram.com | @romangram_com