#منشی_مدیر_پارت_190
- يعني تو ميگي هر کسي توي دانشگاه ديدي دانشجوئه؟ ميخواي منم هر روز بيام دانشگاه
- نه من فقط ميخوام تو ساکت شي همين و بس.
تينا با حرص دوباره رو به من کرد و گفت: دستت رو شده. من جاي تو بودم اعتراف ميکردم
دلم ميخواست با خونسرد بودن بيشتر او را عصباني کنم. براي همين لبخندي زدم و گفتم: به چي اعتراف کنم؟ به اينکه تعادل رواني نداري و هر لحظه حالت بدتر ميشه؟
- رواني تويي که خودتو جاي يه دانشجو جازدي.... تا اينکه بتوني توجه فربد رو به خودت جلب کني
در حاليکه به شدت عصباني شده بودم باز لبخندي زدم و گفتم: واقعا انصاف نيست فربد با داشتن دختر عمويي به ديوونگي تو به دختر ديگه اي توجه کنه. مي دوني من تا حالا ديوونه زياد ديدم ولي تو بهطور کلي عقلت زايل شده. از همين لحاظ خيلي مورد توجه قرار بگيره.
مقابلم ايستاد و در حاليکه از عصبانيت مي لرزيد گفت: تو چطور جرات ميکني به من بگي ديوونه..... لعنتي دروغگو و در يک لحظه با دو دستش مرا به عقب هل داد. ديگر نفهميدم چطور شد. وقتي به خودم امدم ديدم که درد دست راستم را فراگرفته و مرد جواني در حال بلند کردنم از روي زمين است. صداي مرد را شنيدم: به خير گذشت اگر نگرفته بودمت پرت شده بودي پايين.
فريادي کشيدم و گفتم: اخ دستم
ناگهان کسي زير بازويم را گرفت و به راه انداختم. فربد که با سرعت به طر پايين قدم بر ميداشت و بازو و ساعدم را طوري محکم گرفته بودکه در حين راه رفتن حرکتي نکند. ازشدت درد گريه ام گرفته بود و بي صدا اشک مي ريختم. در عرض دو دقيقه به ايستگاه دوم رسيدم ولي از بقيه خبري نبود . فربد بدون اينکه به اين موضوع توجهي کند با سرعت بيشتر ي به پايين رفتن ادامه داد. در کمتر از چند دقيقه به ماشين رسيدم. با نگاه کردن به مچ دستم که به شدت ورم کرده بود و درد ميکرد مطمئن شدم که شکسته است و همين باعث شد تا با صداي بلند گريه کنم.
با توقف ماشين روسري ام را از جلوي صورتم کنار کشيدم و با ديدن تابلوي بيمارستان دست از گريه برداشتم. ميخواستم از ماشين پياده شوم که فربدگفت:
- چند لحظه صبر کن و متعاقب ان يک دستمال کلنکس برداشت و صورتم را که مسلما سياه شده بود پاک کردو گره روسر اي ام را محکم کرد.و اشاره کرد که پياده شوم. پس از چند لحظه خودش در کنارم به راه افتاد. و وارد اورژانس شد. تقريبا يک ساعتي به طول انجاميد تا دستم را که از ناحيه مچ اسيب ديده بود گچ گرفته شود.
فربد کمکم کرد تا سوار ماشين شدم و منتظر ماندم تا او بقيه کارها را انجام دهد و داروهايم را بگيرد. با تزريق امپول مسکن درد دستم تسکين يافته بود ولي احساس ضعف شديدي مي کردم. سرم را به صندلي تکيه دادم و چشمانم را بستم دلم ميخواست بخوابم. نمي دانم چقدر خوابيده بودم که با صداي فربد از خواب بيدار شدم.
- دستش شکسته . يه جوري به مامانش بگيد که هول نکنه.... تقريبا ده دقيقه ديگه ميرسيم.
سعي کردم پلکهايم را تکان ندهم تا فربد متوجه شود که بيدار شده ام و حرف هايش را شنيده ام. چند دقيقه بعد ماشين متوقف شد و متعاقب ان صداي فربد را که مرا به نام ميخواند شنيدم. پس از اينکه سه بار نامم را صدا کرد مثل کسي که ازخواب پريده باشد. چشم هايم را باز کردم( چه مارمولکم بوده) و به او نگاه کردم. پرسيد: بهتري؟ و در جواب او که حالم را پرسيد در حاليکه پياده ميشدم گفتم: مرسي از اينکه به زحمت انداختمون متاسفم
در را بست و کنارم به راه افتاد و گفت: ديگه نميخواد بيشتر از اين شرمنده ام کني.
-همچين قصدي نداشتم.
romangram.com | @romangram_com