#منشی_مدیر_پارت_188
در حاليکه مي خنديدم گفتم:باشه هر جور ميل داريد و از او جدا شدم.
با ورود به خانه صداي بهناز به گوشم رسيد.
- رزا بهونه نيار من نمي دونم توي اين خونه چيکار ميکني که دلت نميخواد يه دقيقه بيرون بياي. ولي من اين حرفا سرم نميشه تو و رمينام حتما بايد باشيد. تا نيم ساعت ديگه اماده ميشيد تا بريم.
وارد هال شدم و گفتم: کجا قراره بريم؟
بهناز درحاليکه با عجله از کنارم ميگذشت گفت: کوه . نيم ساعت ديگه حرکت ميکنيم.
نيم ساعت بعد در راه بوديم. در طول مسير من و مامان هر دو سکوت کرده بوديم. پس از اينکه به مقصد رسيديم ماشين ها را پارک کرديم و به راه افتاديم. به علت باريک بودن مسير دو نفر دونفر راه مي رفتيم. خانم و اقاي فرهنگ جلوتر از همه و سپس فربد و تينا و بعداز انها مامان و بهناز و من هم تنهايي در پشت سر انها راه ميرفتم( اخي الهي...) به ايستگاه دوم رسيده بوديم که همه خاستن استراحت کنند. من که تازه گرم شده بودم تصميم گرفتم خود م به تنهايي ادامه بدم و همين طور که به راهم ادامه ميدادم رو به مامان که مابين خانم فرهنگ و بهناز نشسته بود گفتم: مامان من ادامه ميدم و بي انکه منتظر موافقت او باشم از ماقبل انها گذشتم. هنوز يک دقيقه اي نگذشته بود که صداي فربد را شنيدم.
-صبر کن ما هم برسيم.
برگشتم و فربد و تينا را که دستش را به دور بازوي فربد حلقه کرده بود ديدم. تينا با عشوه چشمانش را گرداند. بي هيچ عکس العملي نگاهم را از او گرفتم و طرف راست فربد به راه افتادم. با شنيدن نجواهاي تينا با فربد و اينکه گاه عقب مي ماندند و يا گاه جلو ميرفتند ترجيح دادم چندقدم از انها فاصله بگيرم. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که فربد به عقب برگشت و گفت: چيه خسته شدي؟ و صبر کرد تا دوباره به انها رسيدم.
- هفته قبل که با بچه ها اومديم جات خالي خيلي خوش گذشت.
بدون اينکه نگاهش کنم گفتم: دوستان به جاي ما
- اتفاقا کسي به جاي تو نيومده بود. يعني ميدوني پيشنهاد کوه رو شهروز داد و همه بچه ها قبول کردند، بعد شهروز گفت بچه ها من پسر عموم رو ميارم و بقيه هم گفتن خب پس هر کسي حق داره يک نفر رو بياره .يکي خواهرش يکي پسردايي يکي پسرعمه يکي برادر يکي امدوستش رو به عنوان همراه انتخاب کرد من که ساکت بودم گفت: تو کسي رو نداري منم ياد تو افتادم و گفتم منم شريکم رو ميارم همه ريختن به هم که همراه بايد دانشجو باشه که شهروزتوضيح داد و همه خفه شدن...ولي توکه نيومدي و حسابي منوضايع کردي.
نگاهش کردم هنوز از اينکه همراهش نرفته بودم ناراحت بود
- گفتم که امتحان ميان ترم داشتم
- اخر ترمه تو هنوز داري امتحان ميان ترم ميدي؟
romangram.com | @romangram_com