#منشی_مدیر_پارت_186
-نه با ريشخند و ملايمت تونستيد منو مجاب کنيد نه با خشونت و تهديد
با حرص گفت:از بس چشم سفيدي
در حاليکه مي خنديدم گفتم:از اين که نتونستم کمکتون کنم خيلي متاسف شدم.باور..........
فربد نگذاشت جمله ام را تکميل کنم و گفت:ا..اين تويي؟
تا امدم جوابش را بدهم روبرويم ظاهر شد من که از حضور ناگهاني او هول شده بودم ناخوداگاه دوباره سلام کردم.
خنديد و گفت:چيه ترسيدي؟
-با اون تهديدايي که شما مي کرديد حق دارم که ترسيده باشم.
نگاهي دقيق به من انداخت و گفت:خيلي وقت بود نديده بودمت شريک عزيز دوازده روزي ميشه....خب اينجا چيکار مي کني؟
-همون کاري که شما مي کنيد درس مي خونم
ابرويش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:افرين چه بي خبر دانشگاه قبول شدي..........خي چه رشته اي؟
-مهندسي کامپيوتر
-افرين.........
-خب امروز چند ساعت کلاس داري؟
-ده و نيم تا يک و نيم يعني سه ساعت
-خب من الان مي رم شرکت توام سعي کن براي ساعت دو دوربع بياي تا من به کلاس برسم.
romangram.com | @romangram_com