#منشی_مدیر_پارت_184
-نخير خانوم هنوز تشريف نياوردن.
در دلم گفتم:پس اين کارهاي عقب افتاده فربد بي علت نيست مثل اينکه سرموقع نيومدن کار هر روز اقاست.
ساعت يازده بود که اقاي فرهنگ از راه رسيد و با ديدن من تعجب کردو گفت:چقدر خوب.......خانم رسام شما اينجاييد.
-بله اقاي فرهنگ کجا هستن؟
-فکر مي کردم خبر داريد امروز ثبت نام داشت.
-ثبت نام؟
-بله کار شناسي ارشد......من فکر مي کردم امروز شما نيستيد براي همين با عجله از سر ساختمون خودمو رسوندم اينجا.
با بي حالي روي صندلي نشستم و با خود گفتم:واي حالا اگر برنامه کلاسش مثل من باشه چي؟لعنتي حالا خوب بود همين امسال دانشگاه قبول بشه.
از دست فربد که حتي يک تماس با شرکت نگرفته بود عصباني بودم.با حرص گفتم:من که فردا نميام به منم مربوط نيست اون مياد يا نه يه تلفن بزنه و برنامه جديد رو بگيره اون که مي دونست از روز دوشنبه برنامه تغيير مي کنه فقط مي خواد خودشو براي من لوس کنه پس بچرخ تا بچرخيم.
روز پنج شنبه هنگامي که وارد شرکت شدم تا چشمم به اقاي رستمي افتاد گفتم:سلام اقايون فرهنگ اومدن
-سلام از ماست خانوم فقط اقاي فرهنگ بزرگ تشريف دارن.
سري تکان دادم و از مقابلش رد شدم و به اتاق مشترکمان رفتم.به محض اينکه نشستم چشمم به برگه جديدي افتاد که کنار برنامه من چسبانده شده و روي ان با خط درشت نوشته شده بود برنامه جديد و مقابل روزهاي شنبه و دوشنبه و پنج شنبه نام مرا نوشته بود.
از عصبانيت به خود مي پيچيدم.هم ازتغيير برنامه ناراحت بودم هم از اينکه با من قهر کرده بود ناراحت بودم.يکي دو ساعتي که گذشت و از عصبانيتم کاسته شد تصميم گرفتم فقط روز شنبه و دوشنبه را به شرکت بروم.
دوازده روز بود که فربد را نديده بودم و در تمام اين مدت خودم را سرزنش مي کردم چرا باعث ناراحتي فربد شده بودم و او را چنان از خودم رنجانده بودم که از من کينه به دل گرفته بود.ساعت نه بود که به قصد شرکت در کلاس از خانه خارج شدم و به دانشگاه رفتم.طبق برنامه فربد امروز مي بايست به شرکت بروم ولي من بدون اطلاع او به شرکت نرفته بودم.حتما اقاي فرهنگ از اين که هر دوي ما در ان واحد در شرکت نبوديم عصباني مي شد و روز شنبه براي من و روز يکشنبه براي فربد نيم ساعته نصيحت داشت.
ساعت ده و پنج دقيقه بود که به دانشگاه رسيدم و پس از جست و جوي زياد جايي را براي پارک پيدا کردم و ماشين را به زحمت ما بين دو ماشين جاي دادم و کيف و کتابم را برداشتم و از ماشين پياده شدم.نگاهي به ساختمان دانشگاه انداختم و با حسابي سرانگشتي فهميدم بايد پنج شش دقيقه اي پياده روي کنم تا به ساختمان برسم.به سرعت قدمهايم افزودم تا به کلاس برسم ولي هنوز ده قدم برنداشته بودم که زنگ تلفن همراهم به صدا درامد.با خوشحالي گفتم:خداي من حتما عموئه ودکمه را فشردم و با هيجان گفتم:بله.
romangram.com | @romangram_com