#منشی_مدیر_پارت_183


-چرا فردا؟داري چي کار مي کني؟

-ضرورتي نمي بينم به شما توضيح بدم ودر مقابل چشمان متحير او سوار ماشين شدم و حرکت کردم.کار ثبت نام تا ساعت چهار بعد از ظهر به طول انجاميد با اين که خسته بودم ولي از اينکه ديگر فردا لازم نبود به اينجا برگردم احساس خوشحالي مي کردم.مي خواستم از دانشگاه بيرون بروم که با صداي شکمم به ياد گرسنگي افتادم و به طرف سلف به راه افتادم و يک همبرگر سفارش دادم.با نگاهي به ميزهايي که پر شده بودند و ساعتم که چهار و پنج دقيقه را نشان مي داد ترجيح دادم ساندويچ را در حين راه رفتن صرف کنم و درست هنگاميکه به ماشين رسيدم لقمه اخر ساندويچ را بلعيدم و سوار ماشين شدم و به سرعت به طرف خانه حرکت کردم.



ساعت سه بود ولي فربد هنوز به شرکت نيامده بود...يعني به توصيه ام گوش کرده و روزهاي زوج تصميم گرفته بود به شرکت نيايد يا از دست من دلخور بود؟

اين سوالي بود که از صبح بارها از خودم پرسيده بودم ولي جواب قانع کننده اي براي ان پيدا نکرده بودم.با کلافگي در دلم فکر کردم:تقصير خودش بود مي خواست با اون لحن باهام حرف نزنه در ضمن ما حالا ديگه همکار هستيم ولي اون هنوز احساس رياست

-اوه رمينا ديگه داري خيلي تند مي ري.اون بيچاره کي احساس رياست مي کرد که حالا بکنه.....هميشه مثل يه دوست يه برادر بهت کمک کرده درست نيست باهاش اينطوري برخورد کني هر چي باشه از تو بزرگتره و احترامش واجب.يه کاري نکن که همين يه دوست ام از دست بدي.....بهتره از به بعد باهاش خوب رفتار کني.

باصداي زنگ تلفن به خودم امدم و به اميد اينکه فربد باشه سريع گوشي را برداشتم ولي با شنيدن صداي تينا اميدم به ياس تبديل شد تينا هم که از شنيدن صداي من ناراحت شده بود مکثي کرد و با حالتي غيردوستانه گفت:سلام.....بافربدکارداشتم.

-باحالت بيتفاوتي جواب سلامش رو دادم و گفتم:ايشون نيستند.

-اگر اومد بگيد با من تماس بگيره...متوجه شدي؟

از جمله اخرش خوشم نيامد وبراي اينکه ادبش کنم گفتم:بگم کي تماس گرفت؟

چند لحظه مکث کرد و بعد بدون هيچ حرفي و سخني تماس را قطع کرد.

از پيروزي ام لبخندي بر لبانم نشست ولي با به ياد اوردن فربد که با اين جمله من به هچل افتاده بود خنده از لبانم محو شد و با خود گفتم:افرين...اين بود رفتار خوبت؟

-نه نه...........ديگه تکرار نمي شه قول مي دم.

برنامه کاري را يکبار ديگر مرور کردم و انرا روي شيشه ميز چسباندم تا فربد از نحوه تقسيم روزها رطلاع يابد.

طبق برنامه جديد روز سه شنبه را به شرکت رفتم تا با فربد ديداري داشته باشم و هم برنامه جديد را اجرا کرده باشم ولي وقتي به شرکت رسيدم اثري از فربد نبود يعني زودتر از من امده بود و با خواندن برنامه جديد شرکت را ترک کرده بود يا هنوز به شرکت نيامده بود.نيم ساعت صبوري کردم و به اقاي رستمي که برايم چاي اورده بود گفتم:اقاي رستمي اقاي فرهنگ امروز نيومدن شرکت.


romangram.com | @romangram_com