#منشی_مدیر_پارت_182

-هيچي....تورو ديدم يه لحظه فکر کردم من اشتباه کردم و امروز يک شنبه نيست و من بيخودي صبح به اين زودي از خواب بيدار شدم.

-اولا اشتباه نکرديد ثانيا الان همچين اول صبح نيست و شما تا اومده برسيد شرکت مي شه ساعت نه و يک ساعت تاخير داريد.

-نه اينکه تو اصلا تاخير نداري چهار روزم که در هفته تعطيل کردي و همه کارا گردن منه بدبخته.

-اخي راست مي گيد همه کارا گردن شماست اولا درسته که من سه روز ميام شرکت ولي توي اين سه روز تمام کاراي عقب افتاده شما رو هم انجام مي دم دوما لازم نيست روزايي که من هستم شما شرکت تشريف بياريد مي تونيد تا ساعت نه بخوابيد و بعد برنامه کودک تماشا کنيد سوما اون سه روز که من هستم شما ساعت يازده تشريف مياريد و ساعت دو تشريف مي بريد که در مجموع سه روز شما به اندازه يه روز کاري منه و اما در مورد سه روزي که من نيستم..ومسلما من خبر ندارم چه ساعتي مي ريد و چه ساعتي ميايد ولي اگر مثل امروز باشه که معلومه خيلي زحمت مي کشيد فربد نگاهي به من کردو گفت:تموم شد...چهارما نداره؟

-نخير مي تونيد تشريف ببريد.

-اگه دو تا از لاستيک هاي ماشين پنچر نشده بود الان من اينجا نبودم که به بلبل زبوني تو گوش بدم و بعد در حالي که صدايش را مثل من نازک کرده بود گفت:اولا دوا سوما.

لبم را به دندان گرفتم تا خنده ام را نبيند.

فربد که خودش خنده اش گرفته بود گفت:حلا زاپاست رو بده تا کار من راه بيافته بعد من مي دونم با اين پسره لوس چه کار کنم.

لاستيک را دادم و قصد رفتن کردم که گفت:مياي شرکت؟

به جاي جواب سرم را به علامت منفي تکان دادم.

ابروهايش را در هم کشيد و گفت:درست حدس زدم پس تو چيزي در مورد سهام و غيره به مامانت نگفتي و مجبوري هر روز از خونه خارج بشي اصلا معلوم هست کجا مي ري چکار مي کني و مقابلم ايستاد و گفت:حرف بزن

-کتابخانه يا خونه عمو

-براي چي به مامانت نگفتي فکر نکردي که بهناز بهش بگه يا اصلا تلفن کنه شرکت و بفهمه تو فقط روزاي زوج اونجايي......من نمي فهمم تو چرا دوست داري براي خودت دردسر درست کني چرا دلت مي خواد ديگران درباره ات فکراي بد بکنن.

از مقابلش گذشتم و گفتم:برام مهم نيست ديگران درباره من چي فکر مي کنن.

-بهتره از فردا بياي شرکت

-فردا بهتون خبر مي دم چه روزايي ميام شرکت

romangram.com | @romangram_com