#منشی_مدیر_پارت_181


الناز در جوابم فقط لبخند زد.

-لبخند مليحي بود ولي حيف شد منصور اينجا نبود و گرنه با ديدن لبخند تو جوون مرگ مي شد

احساس کردم الناز مودب است.با لحني جدي گفتم:ببين الناز من نمي دونم چرا از اول صبح همه با من يه جور ديگه رفتار مي کنن ولي از تو ديگه انتظار نداشتم.من و تو الان هشت نه ماهه که با هم دوستيم.وفکر نمي کنم خريد چند تا سهام تاثيري توي اين رابطه داشته باشه تو چي فکر مي کني؟وبه انتظار جواب به صورتش نگاه کردم.

الناز بلند شد و صورتم را ب*و*سيد و گفت:به خدا تو خيلي ماهي اصلا يه تيکه جواهري من بهت افتخار مي کنم رمينا.تو نشون دادي که براي دوستي ارزش زيادي قائلي و پول رو معيار همه چيز نمي دوني.به خدا همه بايد از تو ياد بگيرن.تو جزءاون دسته از ادمايي که در مقابل غرور و نخوت کاذب حاصل از پول رويئن تني و اين خودش خيليه تعداد اين تيپ ادما..

توي حرفش امدم و گفتم:از تعداد انگشتان دست ت*ج*ا*و*ر نمي کنه.سازمان حمايت از رويين تن ها جهان شکار اين موجودات رو غير قانوني اعلام کرده و در حال حاضر فقط سه تا از اين رويئن تن ها زنده مونده.يکي در سواحل کارائيب يکي در الا

-بسه ديگه دوباره شروع کردي به چرت و پرت گفتن ببين رمينا من از اولم ميدونستم تو وضع مالي خوبي داري و بيخودي منشي شدي ولي ازت نپرسيدم.

با حالت کشيده اي گفتم:چه......را؟

-چون مثل تو فضول نبودم.

-خب معلومه مثل من فضول نيستي چون تو توي فضولي مدرک دکتراي تخصصي داري ولي من هنوز مدرک کارداني ام نگرفتم ولي بهت تبقريک مي گم چون تونستي جلوي خودتو بگيري و عمليات تجسس رو چند ماه به تاخير بندازي به خاطر همين خودم يه درجه افتخاري بهت مي دم.......خب حالا برم چون خيلي کار دارم بعدا مي بينمت....و او را در حاليکه مي خنديد ترک کردم.





سي و شش روز بود که عمو از ايران رفته بود و لي هنوز به نبود او عادت نکرده بودم.هر چند عمو دير امده بود و زود رفته بود ولي من در همين مدت کوتاه به او دل بسته بودم و برايش احساسا دلتنگي مي کردم.روزها يکي پس از ديگري مي امدند و مي رفتند و من طبق معمول هر روز ساعت هفت و نيم از خانه خارج مي شدم و ساعت چهار به خانه ساکت و هميشه خاموش خودمان باز مي گشتم.روزهاي زوج در شرکت بودم و روز هاي فرد براي در س خواندن و از بين بردن افت تحصيلي که بر اثر يک سال وقفه به وجود امده بود به کتابخانه يا به خانه عمو مي رفتم.مامان در طول اين مدت حتي يک بار سراغي از عمو نگرفت گويي اصلا براي او وجود خارجي نداشت.نمي دانم خبر داشت عمو سرمايه قابل توجهي براي من گذاشته بود يا نه.گويا تمام اخبار توسط بهناز به اطلاع او رسيده بود يا شايد خود عمو به او گفته بود و خواسته بود که مخالفتي نکند.به هر حال بر خلاف تصور من مامان با کارهاي عمو مخالفت نکرد ولي خوشحال هم به نظر نمي رسيد.يعني هيچوقت شاد و خوشحال نبود.من ديگر به اين رفتار مامان عادت کرده بودم و در خودم نيرويي نمي ديدم تا مامان را از پيله اي که چندين سال به عمد به دور خودش تنيده بود بيرون بياورم.سعي کردم مثل گذشته که من و روزبه خودمان را سرگرم مي کرديم خودم را به طريقي سرگرم کنم و اين طريق در س خواندن بود.فردا مي بايست براي ثبت نام ترم مهر به دانشگاه بروم انقدر خوشحال بودم که نمي توانستم بخوابم.با اين که خسته بودم ولي خواب به چشمانم راه نميافت انقدر از اين پهلو به ان پهلو شدم که با کلافگي برخاستم و در اتاق قدم زدم.باز به ياد روزبه افتادم چطور مي توانستم جاي خالي روزبه را در دانشگاه و بد تر از ان در کلاس تحمل کنم.چه کسي مي خواست جاي روزبه بشيند.اي کاش حداقل من و روزبه همکلاس نبوديم.نااميد روي تخت افتادم.به ياد پدر افتادم که چقدر دوست داشت من و روزبه تحصيلات عاليه داشته باشيم ولي به ارزويش نرسيد روزبه که جوان مرگ شد و اما من چه؟چرا نمي خواستم اخرين ارزوي پدر را براورده کنم.....و رو به عکس پدر که در تاريک روشن اتاق پيدا بود کردم و گفتم:اخه پدر من تازه به نبودن روزبه عادت کردم ولي اگر پامو توي دانشگاه بذارم دوباره به يادش مي افتم متاسفم از اين که من و روزبه نتونستيم ارزوي شما رو براورده کنيم وپشت به عکس کردم و چشمانم رو بستم و سعي کردم بخوابم.

با تابش نور خورشيد بر صورتم از خواب بيدار شدم.نگاهي به ساعت که هفت وبيست دقيقه را نشان مي داد انداختم و دستانم را به سمت بالا کشيدم تا خستگي را از تن به در کنم که چشمم به عکس پدر افتاد با به ياد اوردن خوابي که ديده بودم به سرعت از روي تخت برخاستم تا براي رفتن به دانشگاه اماده شومو.........با تمام عجله اي که به خرج دادم ساعت هشت و پنج دقيقه بود که پا از اپارتمان بيرون گذاشتم و يکسره به پارکينگ رفتم و در انجا با فربد روبرو شدم به او که با تعجب نگاهم مي کرد سلامي کردم و گفتم:اتفاقي افتاده؟

-سلام مگه امروز شنبه نيست؟

-چرا چطور مگه؟


romangram.com | @romangram_com