#منشی_مدیر_پارت_179


-جواب معذرت خواهي تو باشه براي وقتي که منو رسوندي خونه.

مسير طولاني فرودگاه تا خانه را هر دو سکوت کرديم.من که هنوز فکر مي کردم فربد از من ناراحت است سعي کردم دوباره از او دلجويي کنم و در حاليکه در کنار هم پله ها را طي مي کرديم گفتم:اقاي فرهنگ هنوز از دست من ناراحتيد؟نمي دونستم اين قدر کينه اي هستيد.

-اشتباه مي کني من اگر ادم کينه اي بودم محال بود بتونم با تو يه روز کنار بيام چه برسه به هفت هشت ماه و اما در مورد جواب معذرت خواهي من اصلا از دست تو ناراحت نشدم که بخوام تورو ببخشم و اون حرفايي که زدم فقط و فقط براي اين بود که تو رو تحريک کنم تا با من بياي خونه و خوشبختانه موفق شدم و در حاليکه به عادت هميشگي خود دستش را به علامت خداحافظي تکان مي داد گفت:شب خوشي داشته باشي خانوم و رفت.



صبح شنبه مثل هميشه سر ساعت از خواب بيدار و اماده رفتن شدم.مامان مثل هميشه بيدار شده بود تا برايم صبحانه اماده کند.با بي ميلي لقمه اي کره و عسل خوردم و به راه افتادم.

داخل پارکينگ شرکت جايي رو براي پارک پيدا کردم و ماشين را پارک کردم و سوار اسانسور شدم و به محض ورود به شرکت اقاي رستمي با سرعت به طرفم امد و گفت:سلام خانوم رسام صبح شما بخير.

از نحوه برخورد اقاي رستمي خنده ام گرفته بود معلوم بود که فربد جريان خريد سهام را به اطلاع ديگران رسانده بود.در حاليکه سعي مي کردم نخندم گفتم:سلام صبح شمام بخير و به طرف اتاقم به راه افتادم که صداي سلام اقاي انتظامي در جا متوقفم کرد.به عقب برگشتم و گفتم:سلام حالتون خوبه؟

-ممنون بهتون تبريک مي گم.

-ممنون و براي اينکه متوجه خنده ام نشود سريع به اتاقم رفتم.رفتار اقاي انتظامي خنده دار تر از اقاي رستمي بود.به ياد اوردم اکثرا اقاي انتظامي جواب سلامم را با سر مي داد.يعني تفاوت منشي با سهامدار شرکت اينقدر زياد بود؟

هنوز روي صندلي جابه جا نشده بودم که در باز شد و فربد و اقاي فرهنگ با هم وارد شدند.به احترام انها از جا برخاستم و سلام کردم.هر دو با تعجب جوابم را دادند.

اقاي فرهنگ به طرفم امد و گفت:اميدوارم از همکاري با شرکت ما پشيمون نشي و اين همکاري تداوم پيدا کنه.

لبخندي زدم و گفتم:منم اميدوارم.

-مي دوني من از اينکه تو سهام رو خريدي خيلي خوشحالم چون بهت اطمينان دارم.ولي از اينکه منشي خوبمون رو از دست داديم يه کمي دلخورم.من نمي دونم فربد بايد يه فکري براي منشي جديد بکنه ولي بايد قول بده که يکي مثل تو بياره.

فربد از پشت اقاي فرهنگ با حالت مسخره اي انگشت اشاره اش را به طرف من گرفت و بعد سرش را به سمت بالا تکان داد.

فهميدم که مي گويد:يکي مثل اين خدا رحم کنه.


romangram.com | @romangram_com