#منشی_مدیر_پارت_177


-خودم ازش خواستم به تو چيزي نگه.مي خواستم خودم اين خبر رو بهت بدم.خوشحال نيستي؟

-چرا خيلي زياد.....ولي رفتن شما نميذاره من احساس خوشحالي کنم.

-ببين رمينا تو بزرگ شدي و بايد خودتو با زندگي وفق بدي الان غم و غصه خوردن مشکلي از من و تو حل نمي کنه.بايد ياد بگيريم با مشکلات و سختي هاي زندگي بجنگيم و پيروز بشيم نه اين که زانوي غم ب*غ*ل بگيريم.دنيا رو نبايد سخت گرفت و گرنه سخت مي گذره.خدا رحمت کنه خانوم جون رو هميشه اين حرف رو به من و فرامرز مي زد.رمينا نذار همين چند ساعتم با غم سپري کنيم بذار شاد باشيم و خاطره اين روز براي هميشه توي ذهنمون بمونه و هر وقت به ياد اين روز افتاديم لبخند بزنيم.

لبخندي زدم و گفتم:چشم امر امر شماست.

چندين ساعت گفتيم و خنديديم لحظه اي خنده از روي لبان ما محو نشد ولي در عمق نگاهمان غم و غصه پيدا بود ولي هر دو تلاش مي کرديم انرا ناديده بگيريم.در فرودگاه هر دو ساکت کنار هم ايستاديم و منتظر بوديم تا شماره پرواز اعلام شود.در دل دعا مي کردم به طريقي رفتن عمو کنسل شود ولي وقتي خوب فکر مي کردم مي ديدم عقب افتادن پرواز دردي از من درمان نمي کرد.امروز نشد فردا فردا نشد پس فردا ولي به هر حال عمو مي رفت.تنها طريقي که مي شد عمو منصرف شود اين بود که مامان تمام حرف هايش را پس بگيرد که اين چيزي شبيه معجزه بود و به معناي واقعي کله خارق العاده.قيافه غمگين عمو که هر چه سعي مي کرد با لبخند هاي پي در پي خود را شاد نشان دهد دلم را به اتش مي کشيد ادمي به بدشانسي عمو نديده بودم دلم برايش سوخت.دلم مي خواست با او همدردي کنم.ناخوداگاه بازويش رافشردم.نگاهش در نگاهم گره خورد سعي کرد باز لبخند بزند ولي نمي تونست.صداي نازک و دلنشين زني که پروازها را اعلام مي کرد نگاهمان را از هم جدا کرد و به تابلوي اعلام پرواز دوخت.عمو در حاليکه سعي مي کرد بر خودش مسلط باشد گفت:خب رمينا جون بايد از هم جدا بشيم ودر آ*غ*و*شم کشيد و گفت:خيلي دوستت دارم و خيلي دلم برات تنگ مي شه.

با عجله گفتم:به اميد ديدار هر چه زودتر.عمو فراموش نکنيد.من هميشه منتظر شما مي مونم و براي اومدن شما روز شماري مي کنم و چون نمي خواستم عمو شاهد ريزش اشکهايم باشد سرم را از شانه اش برداشتم و گفتم:بريد عمو.خدانگهدار.

در چشمهاي عمو هم اشک حلقه بسته بود:مراقب خودت باش و برگشت تا برود که انگار چيزي را به ياد اورده باشد دوباره به طرفم امد و در حاليکه سويئچ ماشين را به دستم مي داد گفت:با احتياط رانندگي کن.

سپس دستم را فشرد و گفت:خدانگهدار رميناي قشنگ و رفت.

از پشت شيشه عمو را نگاه کردم.از الان دلم برايش تنگ شده بود.دلم مي خواست يک بار ديگر برگردد تا من صورتش را ببينم.دعايم م*س*تجاب شد و در اخرين لحظه عمو به عقب برگشت و با ديدن من دستي تکان دادو رفت.

چند لحظه بعد عمو از جلوي ديدگانم محو شد.به دري که عمو از ان بيرون رفته بود نگاه کردم.ديگر عمو رفته بود و با خود تمام و اميدها و ارزوهاي مرا همراه برده بود.دلم مي خواست عمو از همان در که رفته بود باز مي گشت.ولي اين به نظر ارزويي محال مي امد.سرم را به شيشه تکان دادم خسته بودم ولي دلم نمي خواست از انجا بروم.خنده دار بود ولي هنوز به بازگشت عمو اميدوار بودم.بدون پلک زدن به در خيره شده بودم فکر مي کردم حتي اگر در کسري از ثانيه پلکهايم روي هم بيفتد عمو از ان در باز مي گردد و من او را نمي بينم و ناگهان صدايي از پشت سر از دنياي اوهام و خيالات بيرون کشيدم.

-او.ه عموت الان نه فقط به پاريس رسيده بلکه الان توي خونه اش زير دوش اب گرم داره خستگي در مي کنه.

برگشتم و نگاهش کردم.فربد بود که به من خيره شده بود:سلام عرض مي کنم.

با صداي اهسته جوابش را دادم.

-خوب شد که حداقل جواب سلامم رو دادي.

حوصله متلک هايش را نداشتم.بنابراين گفتم:ببخشيد حواسم نبود.


romangram.com | @romangram_com