#منشی_مدیر_پارت_176

سري تکان دادم و گفتم:خدانگهدار.

-رمينا تو از دست من دلخوري؟

-نه يه بار ديگه ام گفتم شما اونقدر خوبيد که هيچ کس نمي تونه از دست شما دلخور باشه فقط از اين که شما قراره بريد احساس ناراحتي مي کنم ولي حتما شما براي رفتن دليل قانع کننده اي داريد و مي دونم که شما اصلا به جدايي تمايل نداريد.بيشتر از خودم دلم براي شما مي سوزه و در حاليکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود ترکش کردم.





روز پنج شنبه چند دقيقه به ساعت دوازده مانده بود که وسايلم را جمع کردم و کيفم را برداشتم و از شرکت خارج شدم.پنج دقيقه بعد سوار ماشين عمو بودم و به سمت رستوران مورد علاقه او حرکت مي کرديم.با گرفته شدن بازويم به خود امدم.عمو بود که با دست که ازاد بود بازويم را در دست داشت.

-چرا ساکتي؟

-چي بگم؟

-هر چي دوست داري دلم مي خواد براي هميشه صدات توي گوشم باشه......ببينم اصلا چرا ناراحت به نظر مي اي نکنه سر کار با کسي جروبحث کردي؟

-نه عمو جون چطور همچين چيزي به فکرتون رسيد؟

-از نگراني نکنه با رزا

ميان حرفش دويدم و گفتم:نه خير بازم اشتباه کرديد و براي اينکه سوال و جواب پس ندهم گفتم:همه کاراتون رو انجام داديد؟

-خوشبختانه همه کارا با موفقيت انجام شد و شما از شنبه به بعد ديگه لازم نيست سر کار بريد.

-چي؟

-همين که شنيدي........الان يک سوم سهام شرکت ميلاد به نام شماست اقاي فرهنگ چيزي در اين باره به تو نگفت؟

-نه

romangram.com | @romangram_com