#منشی_مدیر_پارت_173


-اره چون پدر رو خوب مي شناختم.

-اي کاش منم به خوبي فرامرز رو مي شناختم اون موقع اين قدر سردرگم نبودم.

-عمو چرا اينقدر ناراحتيد اتفاقي افتاده؟

-اتفاق که نه يعني نمي دونم چطوري بهت بگم....البته اميدوارم منو درک کني اين طوري هم براي تو بهتره هم براي من.

دستي به بازويش زدم و گفتم:راحت باشيد و حرفتونو بزنيد.

-من نمي دونم بايد اول برم سر اصل مطلب يا کم کم موضوع رو بهت بگم؟

-نه از حاشيه رفتن متنفرم.

-من قصد دارم دو باره برگردم.

در حاليکه سعي مي کردم بغض در صدايم اشکار نباشد گفتم:ممکنه بگيد براي چي؟

-دلايل مختلفي منو به اين کار وادار مي کنه.

-مثلا؟

-مثلا کار من هنوز نتو نستم يه کاري پيدا کنم.

-ولي شما به راحتي مي تونيد توي دانشگاه هاي اينجا تدريس کنيد.

-من حوصله تدريس رو ندارم براي تدريس ادم بايد سرحال باشه ولي من احساس پيري مي کنم دل و دماغ کار کردن ندارم مي خوام خودمو بازنشست کنم.

-اگر بيکار باشيد هم بيشتر احساس نااميدي و به قول خودتون پيري مي کنيد و هم اين که در امد براي ادم لازمه.


romangram.com | @romangram_com