#منشی_مدیر_پارت_172

- بهش ميگم قصد داريم يه پروژه جديدبرداريم اگر قصد همکاري با مارو داره الان بهترين موقع اس.

- خب اگر گفت نه چي؟

- اي بابا حالا من نمي تونم مثل اون کره پيش بيني کنم که عموت چي ميخواد بگه.من خودم ميدونم چي بگم فقط خداکنه عموت يه دنده اي مامانت رو نداشته باشه.

- نه عمو لجباز نيست....... ولي مامان روي نقطه حساسي دست گذاشته.

- اره ديگه همين يه جمله مامانت روي روحيه عموي بيچارت تاثير منفي عجيبي گذاشته... خب ساعت چهار شد برو نهايت تلاشت رو بکن اميدوارم موفق باشي.

لبخند محزوني زدم و از او خداحافظي کدرم و از شرکت خارج شدم. به انتظار عمو کنار خيابان ايستادم چند ثانيه بعد عمو مقابلم ايستاد. سوار ماشين شدم و نگاهش کردم. غممگين و نااميد بود.

دلم به حالش سوخت با صداي عموبه خودامدم: چيه؟ مگه تا حالامنونديدي؟

- سلام

- سلام به روي ماهت. خوبي؟

- اي بد نيستم

- يعني چي؟ ادم توي اين سن و سال بايد با نشاط باشه. بگه بخنده اين قيافه افسرده چيه به خودت گرفتي؟ ادم ياد غم و غصه هاش ميوفته بخند عمو جون ببينم.

ناچار لبخندي زدم و گفتم: نميخوايد بگيد چيکار داشتيد

- چرا ولي عجله نکن... من موقع رانندگي بايد تمرکز داشته باشم نمي تونم هم حرف بزنم هر رانندگي کنم.

مي دانستم که اين طور نيست چرا که هميشه موقع رانندگي حرف ميزنيدمطمئنا قصدداشتبراي اخرين بار حرفهايي رو که تحويل من ميداد مرور کند.تقريبا چهل و پنج دقيقه بعد پا به پارک موردعلاقه عموگذاشتيم. عمو با حالت غمگيني گفت: چقدر با فرامرز اينجا ميومديم يادش بخير.

-من مطمئنم که پدر از اومدن دوباره شما به ايران خوشحاله.

-نمي دونم تو اين طور فکر مي کني؟

romangram.com | @romangram_com