#منشی_مدیر_پارت_169
- مامان ازش خواسته
- اينو از طريق استراق سمع فهميدي فرزندم؟
- اوهوم
- اخه چرا مامانت عموت رو نمي پذيره؟ بالاخره هر چي باشه اون عموي توئه. تو حق داري بدوني بايد با مامانت حرف بزني بهش بگي که دفتر عموت رو خوندي و از همه مسائل با خبري بگومن دلم ميخواد با عمو معاشرت کنم و هيچ کس نمي تونه مانعم بشه بگو بخاطر من عمو رو قبول کن ... بگو....
توي حرفش امدم وگفتم:
ولي ديگه فايده اي نداره عموقبول کرده بره
- حتما مامانت عموي بيچارتو تحديد کرده اگر نره مي کشدش....خب اون بيچاره هم قبول کرده.
- باورم نميشه عمو به همين راحتي تسليم خواسته عمو بشه .اصلا نمي دونم چيکار کنم و با سردر گمي نگاهش کردم. همان طور که به مقابل چشم دوخته بود گفت: چيه ؟ چرا اينطوري منو نگاه ميکني؟ نکنه انتظار داري من راه حل مناسب رو با تقلب بهت برسونم.
- حالا اگرراه حل مسئله رو ميدونيد گ*ن*ا*هي نداره به من هم بگيد.
- يعني تو فکر ميکني من ميدونم بايد چيکار کني.
- اوهوم شما هميشه براي هر مشکلي يه راه حل داريد.
- خب شايد اين حرف تو درست باشه. ولي من از اونچه بين مامان و عموت گذشته بي خبرم البته اصرار نمي کنم جريان رو براي من تعريف کني ولي تا ندونم چه خبره نمي تونم راه درستي بهت نشون بدم درست نميگم؟
- حق با شماست فقط نمي دونم از کجابايد شروع کنم.
- من ميگم اول بريم يه فنجون قهوه بخوريم بعد بريم خونه چون ممکنه مامانت از دير کردنت نگران بشه و در همين حين توبه طور خلاصه ماجرا رو برام تعريف کن.
در حين ايننکه قهوه ميخوردم شروع به تعريف قصه عموي بيچاره ام کردم و وقتي فربد ماشين را در پارکينگ متوقف کرد ديگر تمام داستان را ميدانست. هر دوپياده شديم و مسير پله ها را در پيش گرفتيم.
romangram.com | @romangram_com