#منشی_مدیر_پارت_168

-نه مگه اون بيست و هشت دقيقه برام فايده اي داشت؟

- براي تو نمي دونم ولي براي من يه تجربه مفيد بود که به دست اوردم اينکه از اين به بعد توي انتخاب منشي دقت بيشتري کنم و از دختراي سي سال به بالا استفاده کن چون حوصله دختر بچه هاي زرزرو رو ندارم.

براي تو نمي دونم ولي براي من يه تجربه مفيد بود که به دست اوردم اينکه از اين به بعد توي انتخاب منشي دقت بيشتري کنم و از دختراي سي سال به بالا استفاده کن چون حوصله دختر بچه هاي زرزرو رو ندارم.

غم و غصه هاي دلم را ناگهان در يک جمله پيچيدم و تحويل او دام، وقتي صداي خودم را شنيدم باورم نمي شد که اين حرف را من زده باشم: منم حوصله ي پيرمرداي غرغرو رو ندارم

- مثل اينکه فراموش کردي من فقط هشت سال از تو بزرگترم؟ اگر من پيرمردم توام يه پيرزن بد اخلاقي که به خاطر اينکه تا حالا يه ديوونه پيدا نشده که بياد خاستگاريت و هنوزم دوشيزه موندي.

- بهتر از شماست که خاستگاري همه دختراي شهر رفتيد ولي از بين اونا حتي يک کدومشون حاضر نشدند همسرشما بشه که لقب پير پسر از روتون برداشته بشه.

- لعنت به ادم دروغگو من کي خاستگاري تو اومدم.

با حرص نگاهش کردم لحظه اي سرش را برگرداند و به چشمانم نگاه کرد و دوباره چشم به مقابل دوخت و ارام ارام گويي که با خودش حرف ميزندگفت: لعنت به ادم کم حافظه نکنه از اينم خاستگاري کردم؟ واي خداي من يادم نمياد جواب مثبت داده يا منفي. اگر جواب مثبت داده باشه چي؟ و دوباره نگاهم کرد و ادامه داد: اي واي من از قيافه اش مي ترسم واي واي چشماش شده مثل چشاي اون دختره اسمش چي بود.... اهان يادم اومد ليز.. واي هر کي که ميرفت خاستگاريش اول بيهوشش ميکرد بعد رگ گردنش رو ميزد و خون خاستگار بدبخت رو مخورد. واي خداي من نکنه اين اون باشه؟ چشماش که رنگ اونه قد و قواره اش و رنگ پوستش هم با اون يکيه و بعد در حاليکه خودش را کمي به طرف در ميکشيد نگاهي به من انداخت و ادامه داد: واي چشماش همون برق مخصوص موقع خون اشامي رو داره. واي ديگه مطمئن شدم که اين همون ليز بي رحمه.

از قيافه وحشتزده اي که به خودگرفته بود وحرفايي که ميزد به خنده افتادم.با ترس نگاهم کرد و گفت: مامان ديگه مطمئن شدم همونه خود خودشه. مامان ديدي فربدت جوون مرگ شد تورو به هرکسي مي پرستي منونکش غلط کردم. بذارش به حساب يه پيشنهادنا معقول که در يک لحظه جنون اميز به تودادم. بابا انسان جايز الخطاست...... و با نگاهي دوباره به من دستمالي به دستم داد و گفت: بگير پاک کن به خدا من شب کاب*و*س مي بينم.

با تعجب دستمال را گرفتم و نگاهي به اينه انداختم.

چشمانم سرخ شده بود و اطراف انها سياه بود .از قيافه ام خنده ام گرفت.

- ادم پيرزن دوشيزه باشه زرزروباشه خون اشامه خاستگار کش باشه بعد ار اون ديوونه ام باشه ديگه خارق العاده اس.... راستي يادم رفت اگر همين ادمه که پيرزن دوشيزه .... زرزرو ... خون اشامه خاستگار کش ديوونه پشت درفالگوش هم بمونه ديگه واقعا بي نظيره ..اين طوري فکر نميکني؟

با تاسف سرم را تکان دادم و دوباره ياد عمو افتادم که ميخواست ما را ترک کند.

- اين که تو بعد از اينکه کارزشتي ميکنياحساس انزجار و تاسف و ندامت ميکني خيلي خوبه ولي عالي نيست فرزندم اگر به گ*ن*ا*هت اعتراف کني و از انجام دوباره اين عمل شنيع توبه کني قول ميدم توي مجازاتت تخفيف بدم... خب حالا شروع کن البته با ذکر جزئيات.

با ناراحتي گفتم: عمو ميخواد بره

- حق داره اگه من جاي عموت بودم تا حالا صد باره از دست تو فرار کرده بودم.......... چرا؟

romangram.com | @romangram_com