#منشی_مدیر_پارت_167
- من کسي نيستم من عموي اون هستم. چرا نميخاي اينو درک کني؟
-من حوصله بحث کردن با توروندارم.
- تو کي حوصله داري؟
- هيچوقت هيچوقت دست از سرم بردار.
- اخه رزا جان چرا با خودت اين جوري ميکني ؟ ببين تو هر چي گفتي من قبول کردم ولي اين يکي رو از من نخاه. من به شدت به رمينا علاقه پيدا کردم.
- بايد بتوني... توفقط سه چهار ماه که ديديش.
- درسته ولي تو همين مدت هم بهش عادت کردم. هر روز دورادور ديدمش اگر يه روز نبينمش انگار چيزي رو گم کردم. من بخاطر تو براي اينکه وابسته نشه هر روز طوري ديدمش که متوجه من نشده . تو ميخواي همين هم ازم بگيري؟ مگه تو قلب نداري؟ عاطفه نداري؟
مامان درحاليکه عصباني شده بود گفت: چرا قلب دارم عاطفه دارم و هق هق گريه اش تنها صدايي بود که به گوش ميرسيد.
چند لحظه بعد عمو با صدايي که معلوم بود از گريه ي مامان دستپاچه شده بود گفت: رزا جان ديگه گريه براي چيه؟ من اصلا نمي دونم الان بايد چيکار کنم؟ براي يه بار هم که شده به حرف من گوش بده. حرف بزن بذار سبک شي قول ميدم شنونده خوبي باشم. و هرکاري از دستم بربياد برات انجام بدم. بذار کمکت کنم باشه؟
چند لحظه اي سکوت برقرار شد البته صرف نظر از صداي گريستن مامان و بعد با صدايي که در اثر گريه خش دار شده بودگفت: هر چي ميکشم از دست اين دل لعنتيه. از وقتي بزرگ شدم و معني عشق رو فهميدم به تو علاقه پيدا کردم ولي تو با بي رحمي و بي مسئوليتي وبي لياقتي باعث شدي من با فرامرز ازدواج کنم و بعد براي فرار از اين کار وحشتناک گورت رو گم کردي و رفتي و من مجبور به ازدواج با فرامرز شدم. فرامرز رودوست داشتم ولي نه به اندازه توئه احمق. فرامرز اونقدر خوب و مهربون بود که من هميشه احساس گ*ن*ا*ه ميکردم . ولي دست خودم نبود تورو بيشتر دوست داشتم.روز به روز علاقه ام نسبت به فرامرز بيشتر ميشد ولي هنوز هم به تو علاقه مند بودم در صورتي که ميبايست ازت متنفر ميشدم روزي که خانم جون فوت کردهزار بار از فرامرز خاستم بهت اطلاع نده ولي قبول نکرد و باهات تماس گرفت. نميخواستم ببينمت و دوباره احساس گ*ن*ا*ه منوتا مرز جنون پيش ببره و وقتي فهميدم نمياي و فرامرز باهات قطع رابطه کرده اونقدر خوشحال شدم که حدو حساب نداشت .حتي گاهي اوقات که فرامرز دلش ميسوخت و ميخواست با تو تماس برقرار کنه من کاري ميکردم که احساس درونش کشته بشه و يه بار با توتماس برقرار نکنه. نزديک بيست سال در ارامش زندگي کرديم ولي تو دوباره پيدات شد و من با کمال تاسف فهميدم که احساسم نسبت به تو تغيير نکرده . هنوزم بهت علاقه دارم و اين تا سر حد مرگ منو عذاب ميده. شب که ميشه ميترسم بخوابم مدام کاب*و*س ببينم. خدايا چرا من بايد هميشه شرمنده فرامرز باشم و خوبي و محبتاش. اخه چرا اين عذاب وجدان نبايد يه لحظه هم دست از سر من برنداره . اي کاش فرامرز زنده بود ..... ولي اون الان نيست رفته و من دلم نميخاد حالاکه اون نيست ما باهم معاشرت داشته باشيم.... من نميخوام روزي که مي ميرم پيش فرامرز روسياه باشم. مي فهمي چي ميگم؟
چند دقيقه اي هر دو سکوت کردند تا اينکه سکوت توسط عمو شکسته شد : هر چند طرز فکرت غلطه ولي نمي تونم در برابر خاسته ات بي تفاوت باشم.. هر چي تو بخاي همون ميشه فقط بدون من از بيست و سه سال پيش توروبه عنوان همسر برادرم دوست داشتم و دارم و اگر اين چند ماه به طريقي به خاطر فرامرز بهت بي حرمتي کردم ازت معذرت ميخام من از زندگيت بيرون ميرم فقط اجازه بده براي اخرين بار رمينا رو ببينم و خودم جريان رفتنم رو بهش بگم چون بدون اينکه يه بار ديگه ببينمش محاله ازش دل بکنم قبوله؟
با شنيدن اين جملا ت اشکهايم سرازير شدند. باور نميکردم عمو دوباره ماراترک کند. ناگهان با دستي که بروي شانه ام خورد به خود امدم و به عقب برگشتم. فربد بود که با تعجب نگاهم ميکرد: داري چيکار ميکني؟
در حاليکه او را تار ميديدم فقط سرم را تکان دادم و با سرعت به طرف پله ها دويدم و از مجتمع بيرون امدم و بدون توجه از عرض خيابان رد شدم که با بوق کشيده ماشيني به خودم امدم. در همين حين بازويم به عقب کشيده شد و متعاقب ان فرياد عصباني فربد را شنيدم: چيکار ميکني ديوونه! الان خودتو به کشتن داده بودي و به کنار خيابان کشاندم.
ديگر تحمل نداشتم صورتم را پوشاندم وبا صداي بلند گريستم. صداي فربد را ميشنيدم که ميگفت: چي شده؟ براي چي گريه ميکني؟ با حرص بازويم را کشيد و گفت: بيا بريم ابرومون رو بردي و به دنبال خود کشاندم. چند لحظه بعد سوار ماشين او بودم. فربد در حاليکه ماشين را به حرکت در مياورد گفت: اخرش من از دست تو دق مرگ ميشم از الان تا نيم ساعت ديگه وقت گريه داري بعدش ممنوعه ميفهمي دختر خانم..... شروع شد.
نيم ساعت بر بخت خودم گريه کردم اما نه تنها اروم نشدم بلکه سردرد هم به ان اضافه شد با صداي فربد به خودم امدم: خب نيم ساعت تموم شد فقط حيف که دوقيقه اخر رو از دست دادي حالا اگر دوست داري يعني هنوز گريه داري ميخواي دو دقيقه هم تحت عنوان وقت تلف شده و اين چيزا بهت بدم تا نيم ساعت پر شه؟
romangram.com | @romangram_com