#منشی_مدیر_پارت_166
- توي حرفم امدو گفت: اخه نداره سکه که رسم ماست قديم روزتولد من و فرامرزاقا جون و خانم جون يک سکه بهمون هديه ميدادند . دفتر چه ام بخاطر اين بود که نمي دونستم تو از چي بيشتر خوشت مياد . دفتر چه را باز کردم و با ديدن رقم ان حيرت زده به عمو نگاه کردم و گفتم:
- واي عمو جون من اصلا انتظار نداشتم هيچ هديه اي به اين با ارزشي نگرفتم اخه اين خيلي زياده من اصلا نمي تونم قبول کنم.
- اگر ميخواي ناراحتم نکني ديگه ازاين حرفا نزن
- اخه اين خيلي زياده مگه شما پول چاپ ميکنيد که اين همه دست و دلبازيد؟
- ارزش توبراي من بيشتر از ايناست پول که چيزي نيست من جونم روبخاطر تو ميدم. مي دوني من چند ساله براي تولد توهديه نگرفتم اگر بخاي حساب کني کم هم هست.
دستش را فشردم و گفتم: باور کنيد بهترين هديه براي من وجودخودشماست من واقعا به شما علاقه دارم و از اين که ما را پيدا کرديد و به ديدارمون ميايد خيلي ممنونم وبي اختيار به گريه افتادم.
عمو سرم را روي شونه اش گذاشت و به نوازش موهايم پرداخ:
اشکهايم تند تند روي گونه ا م مي غلتيد و سپس بروي پيراهن عمو ميچکيد.
صداي عمو که ارام در گوشم زمزمه ميکرد را شنيدم: گريه براي چيه کوچولوي نازکدل؟ ادم خوب نيست روز تولدش گريه کنه من اصلا دلم نميخواد اين چشمهاي قشنگ تو باروني باشه. حيف اين چشمهاي مشکي نيست که با گريه خرابشون کني؟
با صداي مامان سرم را از روي شانه ي عمو برداشتم : رمينا من و عموت رو تنها بذار. مي توني قدمي توي پارک جلوي مجتمع بزني و برگردي. با تعجب برخاستم و به اتاقم رفتم و پس از چند لحظه بيرون امدم.
مامان روبروي عمو نشسته بود. در چهره اش نوعي خونسردي غير عادي به چشم ميخورد. زير لب از انها خداحافظي کردم و از خانه خارج شدم. پله ها را طي کردم. هنوز پا به پاگرداول نرسيده بود که صداي باز و بسته شدن در را شنيدم . تعجب کردم يعني مامان ميخواست مطمئن شود که من انجا را ترک کرده ام. يعني مامان با عمو چيکار داشت . چه موضوعي بودکه من نميبايست از ان با خبر ميشدم.
نمي دانم چه شد که تصميم گرفتم برگردم. ارام ارام پله ها را بالا رفتم و پشت در گوش ايستادم. به جز اوايي مبهم چيزي شنيده نميشد. چند دقيقه اين پا و اون پا کردم ولي نمي تواستم قدم از قدم بردارم و از انجا دور شوم. هر چه بيشتر تلاش ميکردم کمتر مي شنيدم.در يک لحظه کليدم را از جيب مانتوام بيرون کشيدم و ارام در قفل فرو بردم. چند ثانيه صبر کردم و با ارامش انرا در قفل چرخاندم و ارام در را باز کردم. دلم در سينه به شدت مي تپيد اگر مامان ميفهميد من فال گوش ايستاده ام چه فاجعه اي ميشد.
ارام کليد را از قفل خارج کردم و داخل جيبم گذاشتم. دهانم خشک شده بود. از خدا ميخاستم مامان متوجه کار من نشود. ارام دستگيره را پايين کشيدم و کمي در را باز کردم . صداي عمو را شنيدم که ميگفت: اخه رزا من و تو تو سني هستيم که ديگه بچه بازي ازمون گذشته.. تا کي ميخوايم لجبازي کنمي؟
- بچه نيستم ولي براي خودم دليل قانع کننده اي دارم.
- چه دليل قانع کننده اي؟ اين طفلک به جز من کيو داره؟
- من نمي خوام رمينا به کسي وابسته شه.
romangram.com | @romangram_com