#منشی_مدیر_پارت_165
مامان دستي به شانه ام زد و به رفتن تشويقم کرد. با سرعت به اتاقم رفتم و پس از تعويض لباس نزد انها برگشتم و ما بين مامان و بهناز نشستم و شمع را فوت کردم. کيک را بريمدم و يک قطعه از انرا با ليواني اب پرتغال به بهناز و مامان دادم و قطعه کوچکي هم براي خودم برداشتم وشروع به خوردن کردم. چند دقيقه بعد مامان و بهناز با تقديم هداياي خود خوشحاليم را افزون کردند.
از کودکي هديه گرفتن را دوست داشتم وهنوز هم وقتي بسته اي کادوپيچ شده را به من ميدادند ذوق زده ميشدم. نيم ساعت بعد بهناز رفت . هنوز چند ثانيه اي از رفتن او نگذشته بود که ضربه اي به در خورد.
- رمينا در رو باز کن حتما بهناز چيزي رو جا گذاشته.
با باز کردن درعمو راديدم . با خوشحالي گفتم: سلام عمو جون
- سلام عزيزم و دسته گلي را که از ديد من مخفي کرده بود به دستم دادوگفت: تولدت مبارک با ذوق دسته گل را گرفتم و گفتم: اه عمو جون شما از کجا مي دونستيد؟
- ماهي که توي اون متولد شده بودي رو مي دونستم ولي روز دقيقش رو نه... ولي بالاخره با کمک يه دوست فهميدم.
دستش را کشيدم وگفتم: از قول من از اون دوست تشکر کنيد. خيلي خوشحالم کهتوي اين روز شما رو مي بينم بفرماييد در خدمت باشيم ودر را پشت سرش بستم.
با نديدن مامان ناراحت شدم.حتي امروز به خاطر سالروز تولد من باز هم از لجبازي دست برنداشته بود. رفتن نزد او دعوت کردنش به هال بي فايد بود. بي توجه به کار مامان با اشپزخانه رفتم و براي عمو يک ليوان اب پرتغال و قطعه اي کيک اوردم و انها را مقابل عمو روي ميز گذاشتم و گفتم: عمو جون کيک تولد
- دستت درد نکنه اين کيک واقعا خوردن داره.
- نوش جان و با نگاهي به بسته کادو روي ميز گفتم: عمو جون قرار نبود خجالتمون بديد.
- نا قابله عزيزم. سليقه تورونمي دونستم و بسته را به دستم داد.
- دستتون درد نکنه. هر چي شما انتخا بکنيد براي من مقبول و پسنديده اس. و کادورا باز کردم و يک دفترچه حساب پس انداز بودو يک سکه بهار ازادي.
- عمو جون سکه رو قبول ميکنم ولي دفترچه رو نه
- من اصلا دوست ندارم کسي هديه ام رو پس بده.
- اخه.....
romangram.com | @romangram_com