#منشی_مدیر_پارت_164

-من تاحالا غير منطقي حرف نزدم ولي چون مهيار دوست شماست فکر ميکنيد....

نگذاشت حرفم را تکميل کنم و گفت: يعني تو اونقدر منو بچه فرض ميکردي که سر خاستگارت که از قضا دوستم هست باهات بحث کنم که قبول کني؟ نه خير اصلا قضيه مهيار تموم شدورفت. من به مهيار يا يکي ديگه کار ندارم. ميگم نحوه تصميم گيري تواشتباهه اگر هر دليل ديگه براي رد مهيار گفته بودي من اينقدر خودم روملزم نمي دونستم تا طرز فکرترو نسبت به اين موضوع عوض کنم... مثلا چون وضع مالي شما نسبت به اين سابق افت کرده نبايد با يه ادم پولدار ازدواج کني. مثلا چون ديپلمه هستي نبايد با يه دکتر و مهندس ازدواج کني. ببين من نميخوام پاي مهيار رو وسط بکشم ولي چون الان اون خاستگارت بوده مثال ميزنم. مثلا وضعيت توو مهيار پادشاه و گدا نبوده.

- به هر حال من دوست دارم با کسي ازدواج کنم که هم سطح خودمه.

- هم سطح از نظر تو فقط وضعيت ماليه ديگه.. واقعا برات متاسفم.

- منم براي شما متاسفم. چون به حرفاي که ميزنيد اعتقاد نداريد و موقع عمل از زير بار حرفاتون شونه خالي ميکنيد.... اصلا خود شما حاضريد با يه دختر که از خودتون بالاتره ازدواج کنيد يا چون مرد هستيد و حق انتخاب بيشتري داريد حاضريد با يه دختر که از خودتون پايين تره ازدواج کنيد هان؟

-چرا حاضر نيستم؟ چون از نظر من هم سطح بودن به وضعيت مالي ربط نداره به فرهنگ و شعور و شخصيت اجتماعي طرفين ازدواج مربوطه.

- گفتم که اينا همه ش حرف و شعاره

- باور کن اگر قبلا همسر اينده ام رو انتخاب نکرده بودم براي اينکه بهت ثابت کنم به حرفام اعتقاد دارم....

حرفش را قطع کردم : ديدي همين حرف شما گواهي براي ادعاي من.... شما رفتيد سراغ دختري که از وضعيت مالي مشابهي برخورداره پس در نتيجه به حرفاتون معتقد نيستيد اين حرفا و شعار ها فقط براي اون عده اس که پاي منبرتون نشستند. گوش خودتون اونا رو نميشنوه بهش عمل نميکنه شما نمي تونيدمنو از کاري منع کنيد که خودتون انجامش ميديد. در ضمن ديگه نمي خوام در اين مورد بحث کنم و باقي راه را هر دو سکوت کرديم.

جلوي مجتمع ميخواستم پياده شوم که فربد به حرف در امد:

- هر چي دلت خاست بارم کردي ولي وقتي فهميدي من چه کسي رو براي ازدواج انتخاب کردم اونوقت مجبوري بياي ازم عذرخواهي کني..... حالا برو و خودتو براي روز معذرت خواهي اماده کن... عصر بخير

با فربد خداحافظي کردم و پس از چند لحظه وارد مجتمع شدم و با ديدن کاغذي که روي اسانسور چسانده شده بود و روي ان جمله اسانسور خراب است نوشته شده بود؛ اه از نهادم بر امد.

به محض ورودم مامان و بهناز با دست زدن به استقبالم امدن. با تعجب و خنده گفتم: سلام چه خبره؟

بهناز با لبخندي که هميشه مهمان صورتش بوده به طرفم امدو گفت: سلام تولدت مبارک و گونه ام را ب*و*سيد وادامه داد: البته من بايد به رزا تبريک بگم که همچين گل زيبايي به دنيا اورده.

نگاهي به مامان انداختم دستانش را از هم گشود. سريع به طرفش رفتم و خودم را در آ*غ*و*شش انداختم. مامان در گوشم ارام زمزمه کرد: بيست و دومين بهار زندگيت مبارک باشه عزيزم.

با صداي بهناز به خودمان امديم: اي بابا شمع روي کيک اب ميشه ها.. بدو برو لباست رو عوض کن بيا.

romangram.com | @romangram_com