#منشی_مدیر_پارت_161


با عجله گفتم: من کي همچين حرفي زدم ؟ گفتم علت اصلي مخالفتم اينه.

- پس به جز فاصله طبقاتي علت ديگه اي هم وجود داره درست فهميدم.

- اوهوم

فربد در حاليکه بر ميخاستگفت:ببين هرچه سعي مي کنم خودم رو کنترل کنم نمي تونم بايد حرفم روبزنم و گرنه خفه ميشم به نظر من علت اصليت فوق العاده بچگانه اس وبه عبارت ديگه احمقانه اس.

با خونسردي گفتم: نظر شما برام اهميت نداره...حالا پيشنهاد دومتون..

ابروهاش را بالا بردوگفت: باشه طلبت ورفت و تا نيم ساعت مانده به پايان وقت کاري پيدايش نشد. به او که مدد مانده بود وبراي گفتن حرفهايش دنبال جمله اغازين ميگشت نگاهي انداختم و گفتم: برام خاستگار جديد اومده؟

با دوگام سريع خودش رابه من رساند و گفت: ببين ميخوام با مهيار تماس بگيرم.. هنوز سر حرفت هستي؟ يعني بگم جوابش منفيه؟

- اوهوم .. در ضمن به اقاي محمدي بگيد از اين به بعد خودش براي خاستگاري اقدام کنه اين روزا واسطه اونم واسطه اي مثل شما چندان براي اين کار مناسب نيست.

-به نظر من مهيار بايد يه نون بخوره صد تا خير کنه که تو جوابت منفي بود وگرنه با اين زبون دراز تو اب خوش از گلوش پايين نمي رفت.

- ميتونيد در عالم دوستي يه هفت هشت متري از زبونت رو بهش اهدا کني.

- اگر يه ميليمتر از زبونم رو به کسي بدم ديگه از پس تو برنميام و با حرص ترکم کرد.

با عجله نامش را صدا زدم . برگشت وگفت: حاضر جوابي ديگه اي مونده که يادت رفته باشه؟

درحاليکه سعي ميکردم نخندم گفتم: يه طوري بهش بگيد که زياد ناراحت نشه.

- ناراحت.. من که جاي اون بودم خوشحالم ميشدم.

- حالا که نيستيد خداحافظ.


romangram.com | @romangram_com