#منشی_مدیر_پارت_162

- خداحافظ توو اون زبون درازت و در حاليکه ميخنديدرفت.

**********

يک هفته اي از جريانخاستگاري مي گذشت که فربد به سراغم امد .

- ميخوام باهات صحبت کنم مي توني راه برگشت رو بامن باشي؟

سري به علامت ممممممثبت تکان دادم.

- پس قرار داد منع معاشرت لغو شد.

براي اينکه متوجه خنده ام نشود سرم را پايين انداختم وگفتم: بله

- چطوري لغو شد؟

نگاهش کردم . چشمانش از کنجکاوي برق ميزد.

- شما بذاريد به حساب يه تصميم اني و غير معقول

- ولي مامانت ادم غير معقولي به نظر نمياد . به نظر من ميخواسته تو در اثر معاشرت با من به سطوح بالا تري از انسانيت ارتقا پيدا کني.

ميخواستم جوابش را بدهم که تلفن به صدا در امد . فربد در حاليکه ميرفتگفت: اگر يه بار جواب منوندي اتفاقي برات نمي يوفته.

يک ربع بعد در حاليکه کيفش را بدست گرفته بو د مقابلم ظاهر شد و گفت: من پايينم زياد منتظرم نذاري.

کاري نمانده بودکه انجام ندهم همراه فربد راه افتادم. پنج دقيقه اي در سکوت سپري شد و بالاخره فربد سکوت را شکست و گفت: تقريبا يک هفته اس که درباره حرفاي تو فکر ميکنم ولي به نتيجه قانع کننده اي نرسيدم

با تعجب گفتم: کدوم حرفاي من؟

- همون دليل اصلي رد مهيار ديگه

romangram.com | @romangram_com