#منشی_مدیر_پارت_153
پس از چند لحظه صداي او را شنيدم که خطاب به بهناز مي گفت:خانوم عمو مهسا رو يادتون هست؟
بهناز سرش را تکان داد و منتظر ماند تا تينا صحبتش را ادامه دهد.
-ازدواج کرده
-واه!ولي اونکه مي گفت من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم
-اره ولي يه دفعه تصميم به ازدواج گرفت اخه يه تيکه خوب پيدا کرده بود
فربد در حاليکه قيافه شيطنت اميزي به خود گرفته بود گفت:ازش بپرس چطوري ميشه از اين تيکه هاي خوب پيدا کرد ببين مي توني جزوه و کتاباش رو برام قرض بگيري راستي اگر فيلم کمک اموزشي ام داشت بگير اگرم مفتي نداد ازش بخر اصلا اين جور چيزا رو بايد خريد!
در حاليکه همه به گفته هاي فربد مي خنديدند تينا ادامه داد:
پارسال توي يه شرکت تبليغاتي منشي شد و سر هفت هشت ماه قاپ مدير شرکت رو دزديد و حالام باهاش ازدواج کرده ولي حالا هر دو شون پشيمون شدن
بهناز با ناراحتي گفت:اخه چرا؟
-مي گه از لحاظ فرهنگي و طبقاتي با هم نمي خونيم شوهرش مدام بهش سرکوفت مي زنه و ميگه من کجا و تو کجا.من مي تونستم با دختراي خيلي بهتري ازدواج کنم و تو باعث سرافکندگي من شدي و از اين حرفا
بهناز با لحن غمگيني گفت:عجب مرد کوته فکري!
تينا نگاه تحقير اميزي به من کرد و گفت:اخه خانوم عمو از قديم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
مي خواستم با دستانم گردنش را انقدر بفشارم تا جان بي ارزشش را ازدست بدهد با اين حرف چه چيزي رو مي خواست ثابت کند واقعا خودش را بالاتر از من مي دونست چون از قضاي روزگار منشي شده بودم امر به مشتبه شده بود از اول از او پايين تر بودم و در مقايسه با انها حکم کبوتر داشتم.
صداي فربد رشته افکارم را از هم گسيخت:از بين همه پيغمبرا رفتي سراغ جرجيس تو چطور از بين اين همه حرف و مثل قديمي اين يکي رو قبول کردي چطور به اين بيت شعر که مي گه:تن ادمي شريف است به جان ادميت....نه همين لباس زيباست نشان ادميت توجه نکردي و در حاليکه استين بلوز تينا را رها مي کرد ادامه داد يا چرا اين مثل که(ادم از کوچکي بزرگ مي شود)معتقد نيستي.....من به درستي و نادرستي حرفاي قديمي کاري ندارم ولي ادم بايد به همه حرفاي قديمي اعتقاد داشته باشد نه اينکه يک سري رو گلچين کنه...يادمه چند بار در مورد رفتار يه دختر برات مثل قديمي اوردم ولي تو در جوابم گفتي قديميا از بس بيکار بودن نشستن همچين مزخرفاتي سر هم کردن....نمي دونم متوجه منظورم شدي يا بازم توضيح بدم و با نگاه تمسخر اميزي تينا را برانداز کرد.تينا که از عصبانيت قرمز شده بود سرش را به پايين دوخت و فربد بلافاصله جمع را ترک کرد.
پس از چند لحظه دوباره صحبتها شروع شد.نمي دانستم مامان هم متوجه نيش کلام تينا شده يا نه.
romangram.com | @romangram_com