#منشی_مدیر_پارت_154

از خودم حرصم گرفته بود که گذاشته بودم ديگري از حق و حقوقم دفاع کند.يعني انقدر بي عرضه بودم؟يعني با مرگ پدر همه چيز حتي عرضه ام را هم از دست داده بودم چرا اين قدر در برابر حوفها و حرکات اين دختر احمق سکوت مي کردم؟چرا ادبش نمي کردم؟يعني من واقعا همان رميناي سلبق هستم؟چطور اين همه تغيير کرده ام؟

-چرا وقتي بهت توهين کرد ساکت موندي؟چطور وقتي يادگاري پدرت رو از بين برد تنبيهش نکردي؟چطور الان نگاه هاي تحقير اميز اونو تحمل کردي و حرفاي کنايه اميز اونو مي شنوي و عکس العملي نشون نمي دي؟

-اخه چي بگم؟نمي تونم بگم منظورت با منه مي تونه انکار کنه.

-تو با اين حرفا مي خواي سر خودت کلاه بذاري امروز به کنايه حرف زد توي شرکت رو چي مي گي وقتي بهت گفت بي شعور چي؟

-روبروي من که همچين حرفي نزد توي اتاق فربد بود تازه منم قبلش جوابش رو داده بودم.

-مي توني با اين اراجيفي که سر هممي کني خودتو قانع کني چرا وقتي کيفت رو توي شومينه پرت کرد ادبش نکردي؟

-من اول متوجه نشدم بعدم اون فوري رفت

-يعني مي خواي بگي اون هيچ کاري نکرده؟

-چرا ولي چه کار مي تونم بکنم الان داد و بيداد را بندازم بگم اون حتما منظورش با من بوده يا توي شرکت کتکش مي زدم اون موقع منم مثل اون بي شعور بودم جواب هر احمقي رو که نبايد داد از قديم گفتن(جواب ابلهان خاموشيست)تازه پدرش و فربد اونو مواخذه کردن.

-اصلا معلوم هست چته؟يه بار مي گي چرا خودت ساکت نشستي تا ديگران ازت دفاع کنن الانم مي گي ديگران دفاع کردن ديگه لازم نيست خودم دفاع کنم.

-بسه ديگه خسته ام کردي حالا که تموم شد و رفت...به اندازه کافي اعصابم به هم ريخته اس ديگه نمي خواد تو خرابترش کني و با نفس عميقي سرم را بلند کردم و سعي کردم غم را از چهره ام کنار بزنم.

بعد از شام به فيلمي که از تلويزيون پخش مي شد نگاه مي کردم و قهوه ام را مي خوردم که فربد کنارم نشست.بدون هيچ عکس العملي به تلويزيون چشم دوختم.پس از چند لحظه فربد به حرف امد:فيلمش جالبه؟

-اوهوم

-پس با اين حساب مزاحمت شدم

بدون اينکه نگاهش کنم گفتم:نه خواهش مي کنم

-چي شده ناراحت به نظر مي رسي

romangram.com | @romangram_com