#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_99

هر دومون بلند خندیدیم و رفتیم تا حاضر شیم....
مانتوی قهوه ای رنگ که از جلو باز بود و سنتی و از زیر یه تونیک به رنگ کرم و قرمز بود روپوشیدم ...جین قهوه ای و شال کرم رنگم رو هم سرم کردم....
کیف و کفش قهوه ایم رو هم پوشیدم
تقریبا خوب بود....هیچ وقت اهل تیپ زدن آن چنانی نبودم..
رفتم بیرون که مادرجونو دیدم با یه تیپ واقعا زیبا...
کلافه و به شوخی گفتم ..
-ای بابا....من نمیام
مادرجون باورکرد و با تعجب اومد سمتم
مادر جون -چرا دخترم؟
-آخه شما با این تیپ نگاهی نمیذارید واسه من بمونه که....اَه...میدونم آخرشم رو دستت میمونم....
مادرجون-ای دختر حسود...بریم دیوانه ی من...
همراه هم سوار ماشینم شدیم که
همزمان امیر و آنا جون هم رسیدن....آقای سالاری نبود
سلامی کردیم
مادرجون- آقای سالاری تشریف نیاوردن؟
آنا-نه...اصلا حوصله ی این جور جاها رو نداره...به جاش چند تا از دوستا و فامیل همراهمونن...
با دست به ماشینهای پشتی اشاره کرد....

romangram.com | @romangram_com