#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_100
سرم روبرگردوندم و نگاهی کردم....3 تا ماشین به جز ماشن مابود...دیگه سرسریسلامی دادیم و راه افتادیم....
-مادرجون به نظرت ایرادی نداره با فامیلاشون داریم میریم؟؟؟؟
مادرجون-نه دخترم...چرا میپرسی؟
-آخه حس کردم شاید مزاحم باشیم....
مادرجون- اگه مزاحم بودیم امیر نمیگفت بریم باهاشون...حالا هم کمی تند برو که داریم گمشون میکنیم.....
-چشششششم بزن بریم بانوی من....
سرعت رو بالا بردم و از همشون جلو زدم تا جایی که دیگه دیده نمیشدن.... مادرجون عشق سرعته و اصلا مثل مادربزرگای دیگه نیست...
عشقه منه دیگه....
از همه زودتر رسیدیم و همراه هم رفتیم و مکان دنج و خلوتی رو انتخاب کردیم...
همراه مادرجون دو تا بستنی سفارش دادیم تا بقیه بیان....
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که باقیه همراهامون همرسیدن که توشون فقط امیر و آنا آشنابودن ....
با آشنا شدنشون توسط آناجون فهمیدیم خاله ها و دخترخاله ها و پسرخاله های امیرن....
همشون هم آدمای شوخ و طنز....
ارسلان که پسرخاله ی امیر بود و دبیرستانی به شوخی گفت...
ارسلان -اینارو....تک خوری کردن نامردا....
امیر اخمی بهشون کرد ولی من زدم زیر خنده....خیلی بامزه گفت .... نامردا ... انگار ده ساله ما رو میشناسه
ارسلان که از اخم امیر معذب شذه بود با دیدن خنده ی من گفت
romangram.com | @romangram_com