#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_101

ارسلان-اِ...امیر ایشون خودشون پایه ی خنده هستن....چرا جو خشنی میای ؟؟ بابا دنیا دو روزه....بخند تا بهت گریه نکنه.....
خیلی پسر با مزه ای بود....
این بین همش نگاه سنگینی رو روی خودم حس میکردم ولی هر بار سرم رو بالا میگرفتم تا منبعش رو پیدا کنم هیچی نمیدیدم....
جمع تقریبا جمع شوخ و خوبی بود جز پسرداییه امیر که تنها اومده بود و تنها نشونه ی شناساییش اخم همه وقتش بود....
تعجب کرده بودم هر بار نگاش کردم اخماش تو هم بود...و سرش پایین ....
سر شام بودیم که همه چلو کباب و جوجه سفارش دادن ولی من دیزی....
همشون تعجب کردن....ولی من عاشق دیزی بودم...
ارسلان وسطای شام بود که با یه حرکت نمایشی که از قبل پیاز رو با چاقو دونیم کرده بود با مشت زدروش و مثلا پیاز از وسط به دونیم شد....
جالب اینجا بود چند تا دخترکنارمون همش میپرسیدن چطور این کارو کرده و بهشون یاد بده که ارسلان خیلی جدی گفت نمیگه و ما این وسط در حال مرگ بودیم از خنده....
در حال خنده بودم که نگاهم تو صورت همون پسر مرموز زوم شد....
نگاهش بهم بود....و میتونم بگم برای اولین بار دیدم امروز لبخندی زد....
بی خیال لبخندی زدم و خواستم دوباره مشغول خوردن ادامه ی دیزیم بشم که با دیدن اخمای امیر و نگاهش که به اون پسره بود آب دهنمو قورت دادم....
انگار داشت با دشمنش نگاه میکرد....
دوبارهنگاهش بهم افتاد و با همون اخم چشم غره ای بهم رفت و به غذام اشاره کرد که یعنی بخور و چشمت و بنداز پایین....
تعجب کردم ...
یه دفعه با صدای اون پسر نگاه از چشمای عصبی و خشمگین امیر گرفتم و نگاش کردم...
یه دفعه با صدای اون پسر نگاه از چشمای عصبی و خشمگین امیر گرفتم و نگاش کردم...

romangram.com | @romangram_com