#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_95
همون موقع ماشین آژانس رسید...
با قدمهایی نزدیکش شدم...فکر کرد میخوام سوار شم چون لبخندی زد
-نیازی به کمک شما ندارم آقای سالاری و....در ضمن....من میری هستم
لبخند دندون نمایی زدم و رفتم سوار آژانس شدم و رفتم
عجیب احساس راحتی و آرامش داشتم....
خوب حالشو گرفتم... دریغ که قرار بود حال خودمم گرفته شه....
وارد خونه که شدم ..با صدای فریادی سریع رفتم تو سالن....
مادرجون ساکت نشسته بود و دستش رو قلبش بود....
داشت با تلفن حرف میزد....
با دیدن من تلفن رو پرت کرد و اومد سمتم....
تعجب کردم....
-چی شده مادرجون؟
با دیدن من تلفن رو پرت کرد و اومد سمتم....
تعجب کردم....
-چی شده مادرجون؟
ولی سیلیه مادرجون جوابم بود....
قبل از اینکه احساس درد کنم....مات شدم...منو زد؟؟؟
romangram.com | @romangram_com