#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_93

از فشار دستش اشکم داشت درمیومد ولی جلوشو گرفتم....نباید غرورم بیشتر از این خورد میشد....
تقلا میکردم دستمو بیرون بیارم که محکمترش کرد...
حس کردم استخون مچ دستم در حال خورد شدنه....
امیر بلند گفت-فهمیدی؟
انگار دیوونه شده بود...حس کردم غرورم هم همراه مچ دستم در حال خورد شدنه
سرمو تاییدانه تکون دادم....ولم نکرد...
نگاش کردم ..با بغض و صدایی لرزون گفتم
-دستمو ول کن.....شکست....
نگاش که تو نگام افتاد ...رنگش عوض شد...اون خشونت نگاهش جاش رو به ملایمت داد....انگشتاش باز شد و مچ له شدم افتاد پایین....
نگاه دردمندمو ازش گرفتم و تند رفتم تو اتاقمون و در رو قفل کردم و زدم زیر گریه...
گریم از درد نبود...از رفتار امیر بود...چرا اینجوری کرد؟؟
چرا اینطوری کرد...؟
مگه من چی کارش کردم؟....
آستینمو بالا زدم که دیدم جای انگشتاش رو دستم مونده بود....رنگش به کبودی میزد...
چرا؟؟
یعنی اینقدر ازم بدش میاد که همچین بلایی سرم میاره؟؟
هقهقمو تو گلو خفه کردم تا صداش بیرون نره....

romangram.com | @romangram_com