#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_88
وقتی رسیدم ازش تشکر کردم و خدافظی....
حرفی به مادرجون نزدم تا استرس نگیره...
ولی عجیب ذهنم درگیربود....البته درگیر شروین نه ها....!
درگیر امیر...
درگیرسوالایی که تو ذهنم توی ماشین امیر از خودم پرسیدم...
از اینکه چرا تو چشمای امیر غرق میشم..
ولی هر چی فکر کردم دیدم چیزی نیست...به چیزی و جوابی نرسیدم....
بی خیال خوابیدم فارغ از اتفاقایی که در انتظارمه...
صبح که بیدار شدم تازه فهمیدم ماشین ندارم....
با اعصابی خورد حاضر شدم....مادرجونم خواب بود که از خونه زدم بیرون...
داشتم تو پیاده رو راهمیرفتم تا برسم به ماشینهای خطی که با بوق ماشینی از کنارم تو خیابون یه متر پریدم هوا....با عصبانیتبرگشتم
سمتش.....
برگشتنم همانا و دیدن همون سوناتا ی شروین هم همانا....
حرفی نزدم و سرعتمو بیشتر کردم....
همونجور دنبالم بوق میزد که یه دفعه صدای بوها قطع شد
نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم که یه دفعه دستم کشیده شد....
محکم رفتم عقب و به سختی تعادلمو حفظ کردم....نگاه کردم ببینم کدوم روانی ایه که دیدم همون شروینه....
romangram.com | @romangram_com