#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_75

لبخندی رو لبم اومد ...
با نگاه ابرو بالا رفته ی امیر فهمیدم دارم ضایع بازی در میارم....سرخ شدم و سرموپایین انداختم...
چرا من اینجوری کردم؟؟؟
این لبخند چی بود رو لبم؟؟
اخم این امیر به من چه ربطی داره؟؟؟
به سوالام جواب آماده ای نداشتم ...باید روشون فکر میکردم....
با صدای سالاری نگاش کردم و تند گفتم
-امروز دنبالم بودن...
سالاری-چیییییییی؟
امیر-کیا؟
-نمیدونم .....نمیدونم فقط میدونم یه سوناتا بود ....شیشه هاش طوری بودکه راننده رو نمیدیدم
امیر- خیالاتی شدی...شاید داشته راه خودشو میرفته....
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم
-نخیر ....خیالاتی نشدم....
رو کردم به سالاری
-اولش فکر کردم خیالاتی شدم ولی وقتی راهم چند بار کج کردم و حتی یه بار تو یه طرفه پیچیدم اونم اومد....
هر دوشون سکوت کردن....

romangram.com | @romangram_com