#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_74

همینطور تو تکاپو بودم که با دست امیر که جلو صورتم تکون خورد فهمیدم خاک بر سرم خیره شدم بهش...
سرمو تکونی دادم و به سالاری نگاه کردم....
-میشه...میشه تو اتاقتون حرف بزنیم؟؟
دوست نداشتم پیش سمانه و مش رحیم ترسو جلوه کنم.....همینطور امیر...
سالاری-چرا که نه عزیزم.....بیا
همراه هم وارد شدیم که امیر هم وارد شد
نگاهی بهش کردم که یعنی برو بیرون بچه پررو ولی اونم به روی خودش نیاورد و از کنارم که رد میشد آروم گفت
امیر- فکرشم نکن برم بیرون....
تعجب کردم....
امیر هیچ وقت اینجوری و با این لحن حرف نمیزد
چشمای گردمو که دید لبخندی زد
سالاری -خوب چی شده بود؟؟
نگاهی به امیر کردم...
سالاری فهمید -میخوای امیر نباشه؟؟
نگاهی به امیر کردم که دیدم اخمی داره... نمیدونم تو نگاهش که به چشمام قفل بود چی دیدم که ناخداگاه گفتم
-نه...مسیله ای نیست
رنگ نگاهش فرق کرد...اخمش رفت...

romangram.com | @romangram_com