#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_72

مادرجون-امیدوارم تو هم با تصمیمم موافق باشی...
-...هر چی شما بگید...فقط ...فقط این خونه هم...این خونه هم میره؟؟؟
مادرجون-نمیذارم...این خونه یادگار اون مرحومه....پولشو بهشون میدم....
لبخندی زدم....
با اینکه مخالف کوتاه اومدن مادرجون بودم ولی به تصمیمش احترام گذاشتم...
فردای اون روزبا کبیری هماهنگ کردیم و حدود یه هفته حساب کتابا طول کشید تا اینکه همه ی سهم ها تقسیم شد....سهم پدرم هم به من تعلق گرفت که خیلی پول هنگفتی بود...خونه رو همراه مادرجون برای خودمون کردیم و پولشونو دادیم....
خدارو شکر میکنم پدرم اون اندازه برام گذاشته که محتاج این اقوام بشم....الان این خونه ی بزرگ و یه حساب پر و پیمون مال من و مادرجونه...و هیچ کس هیچ وقت نمیتونه بیاد و ادعای مال و اموال و ارث داشته باشه...
مادرجون خیلی خوشحال بود که بدون دیدن بچه هاش این قضایا تموم شد....
الان مادرجونو درک میکنم...همیشه میگفتم چی باعث شده مادرجون بتونه دوری و قهر بین خودش و بچه هاشو تحمل کنه....ولی الان که میدونم اونا باعث فوت همسرش شدن..کاملا درکش میکنم....
دیروز همه چی تموم شد و خدارو شکر مادرجونم با این قضایا حالش بد نشد....منم قراره از فردا برم سر کار...امیر امروز تماس گرفتو گفت برای فردا صبح اونجا باشم...
خیلی خوشحال بودم....
حس میکردم زندگیم روی روال افتاده و ...خلاصه حس خوبی داشتم....ولی نمیدونستم اتفاقی خوبی در انتظار نیست...
فردای اون روز داشتم با ماشینم میرفتم و درحال حرکت آهنگی که تو ماشین پخش بود رو زمزمه میکردم که حس کردم ماشینی دنبالمه....
یه سوناتا بود....تعجب کردم...چند بار به خاطر اینکه مطمین شم دنبالمه رفتم تو کوچه پس کوچه ولی بازم دنبالم بود ....
ترس برم داشته بود....سرعتمو زیاد میکردم اونم زیاد میکرد ....کم میکردم اونم کم میکرد....
به شرکت که رسیدم سریع تو پارکینگ پارک کردمو رفتم بالا...
تپش قلبم رو هزار بود....عادت بدی بود ولی دست خودم نبود ...وقتی استرس داشتم قلبم زیاد میزد و درد هم حتی میکرد...

romangram.com | @romangram_com