#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_71

من مونده بودم تو بهت...چه قدر آدما میتونن وقیح باشن....؟؟
مادرجون هم با شنیدنشون عصبی شد...داد زد....منم فقط درحال آروم کردنش بودم....
..........
یه ماه از روزی که رفتیم دفتر کبیری گذشته و مادرجون امروز خیلی دپرسه...
سر میز صبحونه که نشستیم فهمیدم میخواد چیزی بگه...
-چیزی شده مادرجون؟؟
مادرجون لبخندی زد-هیچ وقت نمیتونم چیزی رو ازت پنهون کنم....
-خوب...چی هست حالا؟؟
مادرجون-تصمیممو گرفتم...
ابروهام رفت بالا-چه تصمیمی؟؟
مادرجون-سهمشونو میخوام بدم...
-چییییییی؟
مادرجون-ببین نیلو....این یه ماه کبیری حالمونو بهم زد اونقدر مزاحممون شد....نیلو....نیلو من نمیدونم چقدر دیگه میتونم زنده بمونم...هر لحظه امکان داره...
-اِ.....مادرجون ....! این حرفا یعنی چی؟؟
مادرجون-حقیقته مادر ...دوست ندارم بعد از من اونا برای تو هم دردسر درست کنن...میخوام سهمشونو بدم و برای همیشه....دست از سرمون بردارن....سایشون داره رو زندگیم سنگینی میکنه.... نمیخوام دوباره ببینمشون... تو صورتشون به جای دیدن صورتشون فقط یه چیز میبینم...چهره ی زیبای محسنم که جلو چشمم به خاطر اون بی وجدانا کبود شد....تو تک تک نفساشون نفساش بریده ای رو حس میکنم که تو بغلم قطع شد... نمیخوام دوباره با دیدنشون این حسای بد بهم برگرده....من سنی ازم گذشته...تحمل این همه فشار رو ندارم...
مادرجون نگاهی بهم کرد....
هردومون صورتمون پر از اشک بود...

romangram.com | @romangram_com