#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_62

امیر بازم حرصی نگام کرد ....
اما تو نگاهش یه دلخوری ای بود که باعث شد ناخداگاه خندم جمع شد ...
-چیز مهمی نبود...وکیل عموها و عمه هام بود
امیر -چطور؟ اینجا چی کار داشت؟؟
-ظاهر قضیه اینجور بود که اونا درخواست سهم الارثشونو کردن... واقعا موندم با چه رویی بعد از این همه سالا میخوان تو چشم مادرشون نگاه کنن...
نمیدونم چرا اینارو بهش گفتم... خودمم تعجب کردم...
امیر- تو مدتی که اینجا بود گلناز خانمم پیشت بود....؟؟
-نه....راستش نمیخواستم مادرجون بفهمه ...براش خوب نیست...هیجان استرس ....دکترش آخرین بار گفت ....
امیر اخمی کرد
-چیه؟؟چرا این شکلی شدی؟؟
امیر ابروهاش رفت بالا-چه شکلی ؟؟
- نمیدونم ....حالا که من دارم باهات خوب برخورد میکنم داری برام اخم میکنی....
امیر- وای ....این الان خوب بود یعنی؟؟؟...نه بابا ..زیاد خودتو اذیت نکن....من که تفاوتی تو رفتار خوب و بدت ندیدم....
عصبی شدم...
من دارم این همه باهاش خوب رفتار میکنم..... اونوقت این میگه فرقی نداره....
پس همه ی کارام و حرفام تا الان حقت بوده....
جوابشو که ندادم تعجب کرد و بازم رنگ نگاهش فرق کرد ....

romangram.com | @romangram_com