#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_355

نفسم بند اومده بود...
امیر امروز چشه؟؟؟
فقط سری تکون دادم ورفتم سمت حمام ...
سایه و صدای قدمهاش نشون میداد داره پشت سرم حرکت میکنه
خیلی هول بودم ...
دستام و پاهام لرزون بود
موندم با این دستای لرزون چه جوری میخوام کار کنم
وار حمام شدم صندلیه اتاقم رو گذاشتم و نشستم روبروی آینه
امیر- ظرف رو بده من
ظرفرو دادم دستش...آروم پانسمان روی پیشونیم رو برداشتم...
روی بخیه ها سیاه شده بود....
امیر حالت غمگینی گرفت و به زخمم خیره بود
امیر- باید بکشیشون؟
لبخندی زدم
-نه ...بخیه جذبیه ...خودش از بین میره، نیازی به کشیدن نیست
امیر-واقعا؟؟ چه جالب...
بتادین روش ریختم که دیدم دیگه نمیسوزه....

romangram.com | @romangram_com