#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_354
ولی خوب اون موقع تو شک مرگ مادرجون بودم....بهونه داشتم
-خوب حالا بفرمایید....
همراهم وارد سالن پذیرایی شد و نگاه کنجکاوش خونم رو تحلیل میکرد...
حرفی نزدم و وارد شپزخونه شدم و بعد از شستن دستام و استریل کردنشون وسایل لازم رو برداشتم وخواستم برم سمت حمام دیدم وسط سالن ایستاده و نگاهش به دیواره...
دیوار پشتش بود و من نمیدیدم...کمی رفتم کنار که دیدم خاک بر سرم عکسمه
نمیدونستم چی کارکنم...هولبودم ودوست نداشتم عکسمو که توش موهام باز بود و لباسم آستیناش خیلی کوتاه رو ببینه...
یه دفعه بدون فکر برای اینکه دست از نگاه کردن عکسم بکشه بلند گفتم
-میتونی کمکم کنی؟؟
سریع برگشت سمتم
امیر-چه کمکی؟
موندم چی بگم....لعنت به من با این حرف زدنم...
یه دفعه نگام به ظرف استیل پزشکیه دستم افتاد. و سریع گفتم
-من پانسمان رو باز میکنم و تو این رو نگه دار بریزم توشون....
امیر لبخندی زد-خوب میتونی بذاریش جایی
خوب راست میگه دیگه....شدیدحالم گرفته شده بود...
امیر لبخند زنان نزدیکم اومد و صورتشو جلوتر آورد
امیر -ولی تا من اینجام "جایی" لازم نیست....خودم برات نگهش میدارم نیلو خانم....
romangram.com | @romangram_com