#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_351
نگاهی بهش کردم که دیدم نگاهش رومه لبخندی رو لبش بود مثل من ...
هول شدم و احمقانه لبخندی زدم که لبخندشو عمیق تر کرد....
تاعصر کار کردیم و امیر هیچ حرفی از ادامه ی حرفاش نزد و...
ای بترکی آقای شمس که نذاشتی ما بفهمیم امیر چشه؟!
داشتم از شرکت خارج میشدم که امیر صدام کرد...
قلبم داشت تند میزد ...
اونقدر تند که صداش به گوشم میرسید... برگشتم سمتش و با دیدن لبخندش هول تر شدم....
این چرا امروز هی میخنده؟؟
با صدای خفه ای گفتم -بله؟
با دو قدم نزدیکتر اومد و درست روبروم ایستاد....
امیر-هنوزم درد داری؟؟
ابروهام رفت بالا...چی ؟ چه دردی؟
حالتمو که دید به انگشت اشاره، اشاره ای به پیشونیم کرد...
-آهااان...نه...یعنی یه کم...امروز باید پانسمانش رو بازکنم تا هوا بخوره...
امیر- میخواستم بگم...بگم امروز رو شام مهمون من باشی...
ابروهام رفت بالا...
چییییییی؟
romangram.com | @romangram_com