#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_350
امیر- سلام...
بالاخره قفل دهنم باز شد و سلام آرومی گفتم...
امیر بازم نگام کرد
امیر-چرا چشماتو بسته بودی؟
-من....ممن...هیچی...همینجوری..خس تم...
امیر-منم خستم ....خیلی خستم.... خستم نیلوفر
یه جوری حرف میزد انگار میخواد گریه کنه....صداش میلرزید...
-خوب....خستگیه سفره ...
امیر-نه...خستگیه سفر نیست نیلو....من...راستش ...من میخو.....
در اتاق زده شد که جفتمون از ترس پریدیم هوا و حرف امیر نصفه موند....
ای حناق بگیری هر کی پشت دره...نفله بشه...
امیر در رو باز کرد....
یکی از همکارا بود که بعد از ده دقیقه کار با امیر رفت و ما هم کلا از تو فاز خارج بودیم و سکوت بازم بینمون بیداد میکرد
اعصابم بهم ریخته بود...
یعنی امیر چی میخواست بگه...؟؟
یعنی ممکنه حرفای نیما درست باشه و امیر دوستم داشته باشه
از این فکر لبخندی روی لبم نشست....
romangram.com | @romangram_com