#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_349

لبخندی رولبم نشست و به سمت شرکت حرکت کردم
وااااااای ....
یه روز کسل کننده ی دیگه بدون امیر
تازه فهمیدم به کل کل کردن با امیر عادت کردم ....
خیلی غمگین وارد شرکت شدم وبی حال جواب سلام همه رودادم و در اتاقمون رو باز کردمو وارد شدم و بستم
چشم بسته به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم...
ابروهام رفت بالا....
حس میکردم بوی عطر همیشگیه امیر تو اتاقه....
نه بابا ...توهم زدم...
همینطور چشم بسته بودم که با صدایی از روبرو و خیلی نزدیک چشمام گشاد شد و امیر رو دیدم ....
خیلی نزدیک بود..
خواستم برم عقب که دیدم به در چسبیدم....
نگاش کردم...
چشماش خسته و قرمز بود....نگاهش توی چشمام در حرکت بود....
نمیدونستم چی کار کنم....
یعنی هر بار نگام تو نگاهش قفل میشد نمیدونستم چی کار کنم...انگار مغزمم قفل میکرد....
امیر سرش رفت پایین

romangram.com | @romangram_com